اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1440
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
انبساط . پس يكبار تجاوز كرد و عتاب كرد و بار دوم تجاوز كرد و تعنيف ؛ و سيم بار صحبت قطع كرد و گفت : هذا فراق بينى و بينك . با مخلوقان صحبت به اين دشوارى است ، بنگر كه با حق چگونه باشد ؟ ! و نيز صفت مريدان بسيار است . چون ارادت صحيح باشد ، لكن اين قدر كه ياد كرديم كفايت است . و در جمله ببايد دانستن كه هر پيرى كه به مريدان بهتر از آن نخواهد كه به خود ، پيرى را نشايد ؛ و هر مريدى كه قفاى پير را به عطا برندارد مريدى را نشايد . اكنون قايل اين بيت چنين مىگويد كه من مفردان را بديدم تواند بود كه اين ديدار تجربه و امتحان باشد كه هركس كه چيزى مغلق را به تجربت و امتحان كشف كند گويد ديدم اين چيز را و به اين ديدار علم خواهد نه ديدار عين . و شايد كه ديدار اطلاع و اشراف باشد چنان كه ياد كرديم . و اين گويندهء بيت را وقتى باشد مشرف بر احوال ديگران . و شايد كه او را اين ديدار به خويشتن افتاده باشد كه چون خويشتن را ديده باشد در تجريد و تفريد متقلب و متحول من حال الى حال ، داند كه متفردان ديگر همچنين باشد . از اين معنى مىگويد : « رأيتهم على طبقات » تا سخن خويش گويد نه سخن ديگران تا مغتاب نگردد . آنگاه گفت كه ايشان را طبقات ديدم از آن معنى كه كسى باشد كه از چيزى مفرد باشد و از ديگر چيز مفرد نباشد ، چنان كه كسى ظاهر در وطنى مقيم باشد از ساير اوطان مفرد باشد ، و از آن وطن مفرد نباشد ، و از دوستى مفرد باشد و از دوستى ديگر مفرد نباشد ، و از نعمتى دون نعمتى همچنين . چون مفردى ظاهر به اين مثال بدانستيم مفردى باطن را هم به اين مثال بدانيم . كس باشد كه مفرد باشد از دنيا به سر ، لكن سر او از عقبى مفرد نباشد ، و كس باشد كه از دنيا مفرد نباشد ، لكن باشد كز شيطان مفرد باشد ، تا شيطان را بر او راه نماند ؛ و كس باشد كز نفس مفرد باشد [ 138 ب ] تا او را با نفس يك نفس جز شمشير نباشد ، و كس باشد كه او از خلق مفرد باشد نه او را بر خلق اعتماد باشد و نه با خلق سكون . و كس باشد كه او از اطاعت مفرد باشد به ناديدن و كس باشد كه از عقبى