اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1426

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

پس اگر به ظاهر از ملك مجرد گشت و به باطن سر او به چيزى باز مىنگرد به ظاهر مجرد است و به باطن مجرد نيست . و تجريد ظاهر بىتجريد باطن هيچ فايده ندهد . از بهر آنكه ظاهر خلق را است و باطن حق را . نظاره‌گاه خلق مجرد كرد و نظاره‌گاه حق مجرد نكرد ، اين آراستن ظاهر باشد به آلايش باطن ، و اين صفت منافقان است . پس اگر هر دو مجرد كرد ظاهر از اعراض و باطن از اعواض ، اكنون مجرد گشت ، لكن از اين برتر مقامى ديگر هست ، و آن آنست كه چون اين هر دو تجريد به جاى آورده باشد كه بر ظاهر او حالى پديد آيد ، يا در باطن او مقامى پديد آيد ، به آن مقام آرام گيرد و نفس او را به آن حال سكون افتد تا سر به آن وقت و به آن مقام انس گيرد . و اين كس وقت‌پرست و حال‌پرست و مقام‌پرست باشد ؛ از بهر آنكه چون به آن مقام صحبت كرد مجرد نيست هنوز و چون با احوال صحبت كرد هم مجرد نيست ؛ از بهر آنكه ما ياد كرديم كه مجردى يگانگى است و او يگانه نيست . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه : من رضى بمقامه حجب عن امامه . و از اين معنى بود كه مصطفى با هيچ مقام آرام نگرفت تا بىمقامى مقام او گشت ، كه اگر مقامى از مقامات مقام او بودى ، [ 133 ب ] حق تعالى او را از آن مقام خبر دادى ؛ چون پوشيده كرد مقام او را گفت : او ادنى . درست شد كه هر مقامى كه خلق كونين بر آن مقام قدم نهادند يا به آن مقام آرام گرفتند ، مصطفى عليه السلام از آن مقام گذشته بود و كس را به دانستن آن مقام راه نبود مگر حق را . از اين معنى بود كه مقام او را وصف كرد و گفت : او ادنى ؛ و از مجردى كه بود در دنيا گفت : هذه دنياكم . و نيز گفت : حبب الى من دنياكم . اگر مجرد نبودى : دنياكم ، گفتن درست نيامدى . به ما اضافت كرد تا مجردى خويش باز نمايد . و در قيامت نيز صفت او عليه السلام تجريد باشد ، و از اين معنا است كه هركس كه از ايشان در مقام تجريد به كمال تحقيق نرسيده بودند ، و در ايشان هنوز بقيتى مانده بود نفسى گفتند . باز چون او عليه السلام از هر دو كون مجرد گشته بود حديث