اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1427

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

خويشتن نگفت ، لكن گفت : امتى امتى . باز شيخ رضى الله عنه اين را تفسير كرد و گفت : « بمعنى السكون اليها و الاعتناق لها » . گفت كمال تجريد آن است كه سر او مجرد گردد از مقامات و احوال به معنى آراميدن با ايشان يا در كنار گرفتن ايشان را ، يعنى اگر او را حالى جليل يا مقامى قريب پديد آيد در تجريد ، با آن نيارامد و اعتماد نكند ، و آن را در كنار نگيرد تا ظن برد كه من قرب يافتم يا بزرگ گشتم ، كه بزرگى آن است كه خود را كمترين همه عالم داند . چون آدم عليه السلام گفت : ربنا ظلمنا انفسنا . ظلم صفت بعد است و او از بعد ناليد ؛ و مقامش قرب بود ، و خردى آن است كه خود را بزرگترين عالم داند ؛ چنان كه ابليس ، كه گفت : انا خير ، و خيريت صفت قرب است ، و او خويشتن را قريب دانست ، لاجرم بعد صفت او آمد . و از اين معنى گفت ابو العباس بن عطا رحمه الله كه : من سكن الى شىء دون الحق كان هلاكه فيه . پس مقام حق نيست و حال حق نيست ، چه حال صفت خداوند حال است ، و مقام صفت خداوند مقام است . هركه با حال يا با مقام آرام گرفت يا با صفتى از صفات خويش آراميد نفس‌پرست باشد نه حق‌پرست . و در زير اين سرى است كه آن را به مثال ظاهر توان دانستن ، و آن آنست كه هركس كه كسى را دوست دارد او را برنايستد كه آن‌كس را جز او بيند يا جز با او سخن گويد . پس چون حق را نظر به سرى باشد از آن مؤمن كى روا دارد كه آن سر غير حق را نظاره كند . باز چون كسى كسى را دشمن دارد نخواهد كه آن‌كس هرگز به وى نگرد يا با او سخن گويد . پس مشغول گردانيدن حق سر بنده را به غير خود دليل عداوت است نه دليل محبت . و لامحاله مقام و حال غير حق‌اند . و چون اين دليل عداوت باشد ، در عداوت قرب يافتن محال باشد . و سرى ديگر است و آن آنست كه چون ملوك خواهد تا كسى را هلاك كنند او را بيشتر نوازند ، تا چون نواخت بسيار يابد گستاخ گردد و در گستاخى بىادبى كند . آنگاه يك‌بارگى فراق نصيب او آيد . پس چون بزرگان عالم قرب مقامى يا بزرگى حالى بيابند از