اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1403
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
از اين معنى بود كه مصطفى عليه السلام چون حال نماز او حال مشاهدت بود ، باز چون از نماز بيرون آمدى با خلق مشغول گشتى به گزاردن رسالت ، تا صبر توانستى كردن خاموش بودى . چون صبر نماندى گفتى : ارحنا يا بلال . و اين سخن دليل است كه او را راحت با حق بود ، و با غير حق صحبت كردن او را بلا بود ، كه معنى : ارحنا يا بلال ، آن است كه : ارحنا من صحبة هؤلاء و الاشتغال بهم حتى نشتغل بالحق و صحبته . و تواند بود كه معنى اين سخن ، و الله اعلم ، كه مىگويد : فهو العيش ، آن باشد كه : له العيش فى الدارين . عيش اين كس را است در دو جهان كه در دنيا از مقام عداوت به مقام محبت آمد ، و همه تلخى عيش در معادات و مخالفت است ، و همه خوشى در موالات و موافقت است . اما در آن جهان از مقام سخط به مقام رضا آمد و از مقام عقوبت به مقام رحمت آمد ، و از مقام حجاب به مقام مشاهدت . كدام عيش باشد از اين برتر . اما آنكه گفت : فلا عيش له ، اى لا مراد له ، كه هركس را كه كارها نه به مراد او رود گويند فلان را عيش نيست . پس محب را مراد نباشد . از اين معنى او را عيش نباشد . و شايد كه معنى : لا عيش له ، آن باشد كه : لا عيش فى ظاهره و له عيش فى باطنه . و هركس كه محب باشد به حقيقت گريزان باشد از غير . [ 125 ب ] حبيب از بهر آنكه تا او را از دوست مشغول نكند چون خلق ظاهر حال او ببينند و ناآميختن و گريختن چون ديوانگان ، گويند : لا عيش له . ظاهر حال اين باشد ، لكن او را در باطن عيشى است كه هر دو كون از عيش او غافلند . و تا او مشغول عيش باطن گشته است ، عيش ظاهر را به نزديك او خطر و مقدار نمانده است . آن اعراض از او گويى از بىمقدارى كون است ، و خلق مىپندارند كه او را عيش نيست ، خود عيش او را است و بس . فهو العيش ، بهظاهر بازگردد ؛ و لا عيش له ، به باطن . و شايد كه معنى اين سخن آن باشد كه هركس كه چيزى بر مراد او باشد گويند عيش آن است . و هركس كه چيزى بر مراد او نباشد گويند او را عيش نيست . پس محب از همه مرادهاى خويش معرض