اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1404
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
باشد به اين معنى بىعيش باشد ، لكن مراد دوست او را مراد گردد . چون مراد دوست او را مراد گشت همه آن بود كه او خواست او را عيش گردد . و شايد كه معنى اين سخن آن باشد كه هركه محب حق بود او را عيش بود ، لكن اين عيش آنگاه باشد كه او را با غير حق عيش نباشد . يعنى خواهد كه محبت حق يابد ، از محبت غير حق تبرا بايد كردن ؛ و هركه خواهد كه با حق صحبت يابد از صحبت غير حق ببايد بريدن . فلا عيش له ، بريدن از محبت غير حق باشد . و آنكه مىگويد فهو العيش ، يافتن حق باشد ، و اين از آن معنا است كه هرگز محب از مشاهدت حق خالى نباشد . پس هركس كه غير دوست را به سر مىبيند و مىپندارد كه او محب است ، مدعى محبت است نه محب . درست گشت كه محب حقيقى كه غير دوست بيند او را عيش چگونه باشد . باز چون دوست يافت و ملك و ملك از دوست است چون ملك يافت مالك يافت ! و چون مالك يافت ملك يافت . و كمال عيش به دست آمد . باز شيخ سخن سهل را تفسير مىكند و مىگويد : « معنى فهو العيش اى يطيب عيشه لان المحب يتلذذ بكل ما يرد عليه من المحبوب من مكروه او محبوب » . گفت آنكه مىگويد كه عيش او را است از آن گفت كه هركه محب به حقيقت گشت ، عيش او خوش شد ؛ از بهر آنكه محب لذت يابد به هرچه به وى رسد از دوست ، خواهى محبوب و خواهى مكروه . و اين اشارت مىكند به نشانى از نشانههاى محبت ، كه چون محبت درست گردد از زخم دوست همچنان لذت يابد كه از نواخت دوست ؛ و از جفاى دوست همچنان لذت يابد كه از وفاى دوست ؛ و از منع دوست همچنان لذت يابد كه از عطاى دوست ؛ از بهر آنكه چون كنندهء آن فعل دوست باشد او را مشاهدت فاعل چنان مغلوب كند كه هيچ فرق نماند نزديك او ميان محبوب و مكروه . چون چنين گردد در بلا چنان باشد كه در نعمت . همه حال او عيش گردد ، بىعيشى برخيزد . « و معنى لا عيش له انه يطلب الوصول اليه و الحق لا يلتذ به لان مواضع الحقيقة دهشة و استيفاء و حيرة » . [ 126 الف ] گفت معنى