اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1400

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

محبت را . پس علت وجود بنده حق را خواستن حق است بنده را . و علت نايافتن بنده حق را ناخواستن حق است بنده را . و دليل بر اين آنست كه بس مطيع و محب كه حق را نيافت چون ابليس و بلعم ، از آنكه حق ايشان را نخواست ؛ و بس عاصى و مدعى بر عداوت كه حق را بيافت چنان كه جادوان فرعون ، از آنكه حق ايشان را بخواست . پس دوست را لباس دشمن پوشند تلبيس و مكر را . لكن از دوستى و از دشمنى بيزار نگردند . و جمله اين سخن آن است كه ما ياد كرديم كه محبت حق و عداوت حق ارادت است ، و ارادت حق را صفت ازلى است ، و بر ازلى تغيير روا نباشد . باز طاعت و معصيت صفت مخلوق است و بر صفت مخلوق تغيير روا باشد . پس محبوب حق ، اگرچه لباس دشمن دارد حال بر او بگرداند تا وقتى متغير شود تحقيق ازلى را . و مبغوض او اگرچه لباس دوستان دارد لباس او را متغير گرداند تا وقتى متغير شود تحقيق ازلى را ، تا متغيران و فانيان متغير و فانى گردند و قديم ازلى باقى بماند ، و هركس با صفت خويش بماند . اما آنكه چنين گفت كه : « و لا يكون قائما بعلة » . چون محب باشى بايد كه قايم به علت نباشى . و معنى اين سخن آن است كه قايم به علت آن باشد كه تا علت قايم باشد او قايم باشد ، و چون علت برخيزد او با علت برود ، چنان‌كه علت نماز طهارت است . چون طهارت رفت ، نماز رفت . و علت استباحت ، عقد نكاح . چون عقد نكاح رفت استباحت رفت . و اين را نظاير بسيار است . پس هركس كه محب غير حق باشد ، محبت او بايد كه قايم به علت باشد كه او را دوست دارد يا سابق را يا طمع مستقبل را يا منع بلاى سابق را يا دفع بلاى مستقبل را ، از بهر آنكه مخلوقان همه معلول‌اند ، صفت ايشان هم معلول است ؛ از بهر آنكه [ 124 ب ] محال باشد كه صفت كسى معلول باشد و ذات او نامعلول . پس محب معلول است و محبوب معلول ، و ميان معلولين صفتى نامعلول محال باشد . و از اين نكوتر هست و آن آنست كه معلولى صفت مخلوقان است و بىعلتى صفت حق . و چنان كه نشايد كه حق معلول گردد نشايد كه