اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1401

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

خلق بىعلت گردد . اگر نامعلولى را علت كنى حق بماند ، و اگر معلولى را علت كنى خلق بماند . تا بزرگان گفته‌اند اگر علت بردارى هر دو كون بماند . و تفسير اين حرفى است ، و آن آنست كه حق قديم است و قديم به خود باقى بود به غير و به ابقاى غير بر او تغيير روا نباشد . باز محدث به احداث محدث است و به ايجاد موجود است و تا بقاى حق باقى است از بقاى حق اين مخلوق را علت و بقا او گشت . اگر از بقاى حق مخلوق را لحظتى بازگيرد از عرش تا ثرى هيچ نماند ، همچنان‌كه پيش از ايجاد او هيچ‌چيز نبود . و اين همه كه ياد كرديم از آن ياد كرديم تا درست شود كه مخلوقان معلول‌اند و حق معلول نيست . پس چون محبت محبت مخلوقان باشد قايم به علت باشد ؛ از بهر آنكه محب و محبوب هر دو معلول‌اند . باز محبتى كه به حق باشد عام را معلول باشد و خاص را بىعلت باشد . و اين سه مرتبت است : يكى دوست دارد حق را به شكر منت سابق ، و يكى دوست دارد طمع بر خود را ، و يكى دوست دارد حق را نه از بهر منت را و نه از بهر برّ را . آنكه از بهر برّ دوست دارد آن بر علت است ، چون بيابد برگردد . و آنكه از بهر منت سابق را است اعتقاد او آن است كه اگر اين منت نيستى محبت نيستى ، اين نيز هم به علتى قايم است ، علت چه ماضى و چه مستقبل . باز اهل حقيقت و اهل معرفت نه به سابق نگرند و نه به لاحق ، لكن به وقت نگرند ؛ از بهر آنكه ندانند كه سابق چه كرده است و ندانند كه در لاحق چه خواهد كردن ، لكن در وقت دانند كه آنچه مىكنند بر معلوم به نادرست آيد و بر مجهول به نادرست نيايد ، كه معلوم چون موجود باشد و مجهول چون معدوم و بر موجود به نادرست آيد ، و بر معدوم به نادرست نيايد . و ديگر معنى آن است كه ايشان به سابق و لاحق ننگرند ، لكن به وقت نگرند ، و از عرش تا ثرى كسى نيابند كه او به دوستى ارزد جز حق ، كه اگر كسى كسى را دوست بودى به حقيقت جبريل بايستى و ابراهيم را عليه السلام گفتن : فانهم عدولى الا رب العالمين ، فايده نبودى . از عداوت مستثنى تنها رب را كرد و بس . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه حق بنده را محب باشد از خود نه از غير . باز