اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1399
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و چون آتش پديد آمد نفس فدا كرد ؛ تا قيامت حقيقت گشت . هركه تصديق اين دعوى را اين مقام دارد و اين حجت دارد او را دعوى كردن روا باشد ، و هركه را اين حجت نيست دروغزنى نبايد كردن كه آنكه با مخلوقان دروغ گويد تازيانه خورد و تا روز مرگ دروغزن بماند ؛ و آنكه با حق دروغ گويد تازيانهء قطيعت خورد و جاودان دروغزن بماند . و آنكه گفت محبت تو علت نباشد ، معنى اين سخن آن است كه بدانى كه او را به اين محبت نخواهى يافتن . يعنى محبت را تصديق كنى به ترك همه حظوظ . و آنگاه كه اين كردى بدانى كه اين علت نيست وجود حق را . از بهر آنكه حق را عز اسمه نه از آن يابد كه حق را خواهد ، لكن حق را از آن يابد كه حق او را خواهد . پس مجرد از حظوظ و حق را نايافته چون رهبانان عيسى عليه السلام ؛ و پس در ميان حظوظ و حق را يافته چون عاصيان مصطفى عليه السلام . و از اين [ 124 الف ] عجبتر هست ، سابقت كار ابليس طاعت و آخر لعنت ؛ و سابقت كار آدم ، و عصى آدم ، و آخر خلافت و رحمت ؛ و جاودان فرعون را مكايده كردن و با موسى جنگ كردن ، و در زير اين شهادت . و بلعم و برصيصا را به ظاهر كرامت ، و در زير آن لعنت و قطيعت . چون حال اين باشد بنده گرد علت وجود حق كى گردد ؟ ! و از اين نكوتر هست و آن آنست كه به علت معلول را يابد . چون حق تعالى معلول نيست ، او را به علت يافتن محال است . و نيز محدث را به علت محدث توان يافتن . اگر قديم را به علت يافتندى آن علت قديم بايستى . چون علت قديم روا نيست ، قديم را به علت يافتن محالتر باشد . و نيز هرچه را به علت يابند معلول باشد ، و هرچه معلول باشد متغير باشد ، و بر قديم تغير روا نيست . و نيز هرچه به علت يابند علت نهايت او گردد ؛ حق را نهايت نيست . و نيز هرچه به علت يابند پيش از وجود علت او معدوم باشد ؛ و بر حق عدم روا نباشد . و اين همه به يك حرف ظاهر گردد . اگر محبت بنده در وقت علت گردد وجود حق را ، محبت حق بنده را چه علت بود در ازل آن