اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1005

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ايشان نهند به دوست بدل نيارند . و به نظارهء دوست چنان مشغول باشند كه به نظارهء غير دوست نپردازند . به گوش داشتن به فرمان دوست چنان مشغول باشند كه فراغت سماع غير دوست ندارند ، و به رجاى دوست چنان مشغول باشند كه به غير دوست اميد ندارند ، از بهر آنكه اميد به غير دوست داشتن مر دوست را متهم كردن است و اندر دوستى تهمت محال است . و به خوف دوست چنان مشغول باشند كه از خوف غير دوست خبر ندارند ؛ و به انس دوست چنان مشغول باشند كه از غير دوست مستوحش باشند . و به ذكر دوست چنان مشغول باشند كه از غير دوست ايشان را ياد نيايد ، و بجمله ظاهر و باطن ايشان از كل وجوه و به جميع معانى چنان مستغرق دوست گشته باشند كه اندر سر ايشان فصلى نمانده باشد مر غير دوست را . آنگاه چو چنين گردد از مراد خويش و از اختيار خويش و از جميع معانى و صفات خويش فانى گردد و به صفات و مراد دوست [ 83 ب ] قائم گردد و هرچه خواهند باشند ؛ نه از بهر آنكه اندر ايشان ارادت دوست باشد نه ارادت ايشان باشد . خلق پندارند كه آن بود كه باشد . دوست اندر ايشان ارادت خويش پديد آرد . هرچه پديد آيد ارادت دوست باشد نه ارادت ايشان باشد . خلق پندارند كه آن بود كه ايشان خواستند ؛ و نزديك ايشان همه آن بود كه دوست خواهد ، بدين معنى مصطفى و مصطنع گردند . باز گفت : « فهذا يوجب معرفتها و التحقيق بها » . گفت بدين مقام رسند بشناسند كه ما اولياى خداىايم و مختص و محقق گردند به ولايت خويش ، از بهر آنكه اگر شرط ولايت بىمرادى است خود را بىمراد بينند ؛ و اگر بىاختيارى است خود را بىاختيار بينند . همه مراد دوست بيابند و هيچ مراد نكند ، چنان كه پيغامبر گفت عليه السلام : لو اقسم على الله لابره . « لو » دليل است كه نكنند ، و « لابره » دليل است كه اگر كندى يا بدى . مصطفى عليه السلام همىبازنمايد كه اولياى خداى هرچه خواهند يابند و لكن نخواهند . و اندر زير اين سرى است مر ناخواستن ايشان را ، و آن آنست كه هرچه خواهند خواستن بهتر از آن خود يافته‌اند . از بيم فوات موجود