اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

989

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

نماز خويش ، از بهر آنكه رسالت پوشيدن [ 74 الف ] خلعت است ، و خلعت پوشيدن ، خويشتن ديدن است . و عبوديت مجردى است و اندر تجريد خداوند ديدن است . گفت نخست بدان نازم كه من آن توام ؛ باز به خلعتى كه مرا دهى چه من آن حق باشم نه آن خويش . هر خلعتى كه مرا دهى هم آن تو باشد نه آن من . فان ملك العبد لمولاه . تا من و آنچه دارم آن حق باشد ، تا از مراد مجرد باشم و به مراد تو قائم باشم كه همه بلا اندر آن است كه بنده به مراد خويش قائم باشد ، و همه راحت بنده اندر آن است كه بنده به مراد حق قائم گردد . و من راى لنفسه مرادا فى الكونين فليس بعبد « و قال بعضهم ان كرامات الاولياء يجرى عليهم من حيث لا يعلمون و الانبياء تكون لهم المعجزات و هم لها عالمون و باثباتها ناطقون » . گفت كرامات مر اوليا را برود چنان رود كه ايشان ندانند يعنى ايشان از رفتن كرامات خبر ندارند پيش از آمدن كرامات . و اين بر اصل است كه ما چند بار ياد كرديم كه ورا دعوى ولايت نبود تا كرامات پديد آيد صدق دعوى را . و نيز مر ولى را محل ولايت ثابت نگردد تا مر خويشتن را كمترين همه خلق نداند ، چه خويشتن را چنين داند ورا دعوى كرامات كى ماند ؟ ! چو دعوى نباشد تا آمدن چه خبر دارد . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه هركه را از حق جز حق چيزى بايد ورا مقام ولايت نيست . چو دعوى كرامت كرد ، از دوست غير دوست خواست ؛ اين نفى ولايت است نه ثبوت ولايت . و از اين نيكوتر هست چو كرامت جويد يا خواهد تعزز و افتخار وى به كرامت باشد . و من افتخر به غير الحق افتقر و من تعزز به غير الحق ذل . و اصل اين سخن خبر [ 74 ب ] پيغامبر است عليه السلام كه گفت : لواء الحمد بيدى و لا فخر لان الافتخار به غير الحبيب يوهن الافتخار بالحبيب و التعزز به غير الحق يورث الذل من الحق . و اما انبيا عليهم السلام ايشان را معجزات بدان روى بود كه ايشان بدانند و پيش از آمدن معجزات خبر دهند از معجزات ، چنان كه