اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
990
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
خداى تعالى گفت مر موسى را عصا معجز خواست گردانيدن صدق دعوى را . پيش از آن دعوى بنمودش تا وقت دعوى دلير باشد برگذارد رسالت ، كه حجت با من است و يد بيضا همچنين ، تا در شأن عصا گفت : أَلْقِها يا مُوسى فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى . و نشان يد گفت : وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ بآية اخرى . حجت به وى داد تا وقت دعوى اگر ورا دروغزن كنند حجت پيش آرد و اين علم باشد به معجزه قبل الوجود ، و اخبار بود از معجزه قبل الظهور . و اندر زير اين فرقى ظاهر است و آن آنست كه ايمان آوردن به نبى حق نبى نيست چه حق خداى است عز و جلّ ؛ و حق نبى تبع حق خداى است . نبينى كه اگر نبى ايمان نيارد به خداى كافر شود . پس چو پيغامبر بر دعوى معجزه كند بر اظهار حق خداى كند ، آن دعوى از وى افتخار خويشتن ديدن نباشد ، و لكن اظهار دين خداى باشد ، و دعوى مر ورا زيان ندارد . باز ولى به وى ايمان آوردن واجب نيست تا كرامت دليل گردد ايمان آوردن را . اندر دعوى جز افتخار و خويشتن ديدن نماند . و نيز فرقى ديگر است از اين نيكوتر ، و آن آنست كه حق نبوت اظهار است و حق ولايت كتمان . پس اظهار معجزهء نبوت روا باشد كه مر ظاهر را دليل بايد . باز ولايت سر است ميان وى و ميان حق عز و جلّ . [ 75 الف ] و مر سر را دليل به كار نيايد ، چه دعوى كرامت كند سر ظاهر گشت ، ولايت نباشد . پس نبوت را كتمان روى نيست ، و ولايت را اظهار روى نيست . كتمان نبوت هدم نبوت است و اظهار ولايت هدم ولايت است . باز شيخ اندر كتاب فرقى كرد ، گفت : « لان الاولياء قد يخشى عليهم الفتنة » . گفت از بهر آنكه اوليا از فتنه ايمن نيند نبايد كه به خويشتن غره گردند و ايمان بر ايشان زوال آيد ؛ از بهر آنكه ايمنى از زوال ايمان به خبر خداى عز و جلّ باشد و مر اوليا را امن نيامده است از زوال ايمان ، چو ايشان از دعوى باشد به ظهور كرامت ايمن نباشند از خويشتن ديدن و عجب