اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
988
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
آن واجب كند ، و ضد وى جز اهانت نباشد . فاما آنكه گفت : مخادعات باشد ، اين نام مر ورا از بهر آن دادند كه وى چو به خويشتن غره گردد و مر دوستى را نشايد تا مر ورا از غرور معصوم گرداند آن چيز كه مر ورا به غرور افگند بر وى زيادت كنند ، تا اندر غرور تمادى كند تا هلاك شود . چنان كه خداى عز و جلّ گفت : إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً . و نيز گفت : سنستدرجهم من حيث لا يعلمون . و نيز گفت : يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ . و اين به عرف شاهد موجود است . [ 73 ب ] ملوك دوستان را خلعت دهند ، خلعت دوستان زيادت ولايت باشد ، و خلعت دشمنان مكر و خداع . چو دوست را خواهند كه بركشند منشور دهند و خلعت . هرچند وى از آن منشور و از آن خلعت ترسان باشد حق آن خلعت و آن منشور بيشتر به جاى آرد . و هرچند حق بيشتر بهجاى آرد مستحقتر شود زيادت ولايت را و زيادت قرب و كرامت را . و چون دشمن را خواهند هلاك كردن خلعت دهند و بنوازند بر آن نواختن مغرور گردد . چو مغرور گشت ايمن گردد ؛ چو ايمن گشت گستاخ گردد . چو گستاخ گردد بىادبى كند هلاك گردد . مثل كرامات اين است . بر عدو پديد آرند و بر ولى پديد آرند ، و لكن چو ولى بيابد به فرياد آيد كه مگر ورا همىشناسم كه مرا به غير خود مشغول كرد . آن فرياد ورا زيادت قرب واجب كند . باز چون عدو را بدهد پشت بدان كرامت باز نهد و گويد مرا چه بزرگ محل است كه من مستحق نواخت وى گشتم . مغرور گردد ، ورا قطيعت و بعد بار آرد . و جمله آن است كه هركه از دوست چيزى گرفت جز دوست هرگز آن مقام باز نيابد . و امام اندر اين مقام مصطفى بود عليه السلام كه دنيا بر وى عرض كردند . اعراض كرد و گفت : اختار ان اكون عبدا نبيا . اين سخن آن باشد كه : العبودية و الملك لا يجتمعان . چو ملك آمد بندگى برخيزد و تا بندگى بر جاى بود ملك نبايد . باز چون عقبى عرض كردند گفت : ان محمدا عبده و رسوله ، هم چنگ به عبوديت زد و افتخار به عبوديت مقدم كرد بر افتخار به رسالت بر امت را . امر همين آمد تا همچنين گويند اندر