اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
963
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
مريم مشغول كردن . عجبتر از آن كه اين ميوه دادن پيغامبرى خادم برتر از پارهاى ميوه . چون پيغامبر خادم روا باشد كرامت روا نباشد ؟ ! « و قصة الرجلين اللذين كانا عند النبى صلى الله عليه و سلم ثم خرجا فاضاء لهما سوطاهما » . و اين دو تن بودند از ياران پيغامبر صلى الله عليه كه به شب با پيغامبر زمانى بباشيدند . چون بيرون آمدند شب تاريك بود . هر دو عصا داشتند . عصاهاى هر دو روشنايى داد چون چراغ . چون به سر دو راه آمدند خواستند تا هر كسى به خانهء خويش بروند . جدا گشتند . عصاى اين جدا روشنايى داد و آن آن جدا . « و غير ذلك » . يعنى جز اين بسيار است كه ما ياد نكرديم ، تا از شرط كتاب بيرون نرويم . شيخ گفتى رحمة الله عليه كه من با استاد خويش احمد بن سعيد به زيارت عمره رفتيم [ 45 الف ] به فرغانه . هر روزى شوى خويش را ، ابو جعفر را ، گفتى امشب طعام چندين تنه سازم . شبانگاه نگاه داشتند مهمان هم چندان بودى كه وى گفته بودى كم نه و بيش نه . و اندر آن رباط پيرى بودى رباطبان . گاهگاه مزاح كردى و گفتى زنى كه باشد كه سيدان عالم به زيارت وى آيند ؟ روزى همين مزاح بكرد . عمره گفت : سيدان ايناند من ترا چيزى عجب بنمايم . شب بفرمود تا پنج اسب زين كردند ، و چهار تن از اين قوم اختيار كرد كه من و استاد من نشايستيم . به اسبان بر نشستند و برفتند . ديگر روز چاشتگاه بازآمدند . عمره ابو جعفر را بخواند و گفت : مر اين سيدان را بپرس تا ترا قصه بگويند . بپرسيديم مر ايشان را . گفتند كه دوش عمره ما را ببرد . مرغزارى پيش آمد . فرود آمديم و اسپان يله كرديم و ما بخفتيم ، و عمره به نماز باستاد . چون سپيده بدميد ما را بيدار كرد و گفت : از مرغزار بگذريت . آب است دست و روى بشوييت تا نماز كنيم . ما از مرغزار بيرون رفتيم . همه لب آب كافر ديديم بترسيديم ، به هزيمت باز آمديم . ما را گفت از بهر مشتى سگ خداى را عز و جلّ فرامشت كرديت ، طهارت كنيت تا