اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

961

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

گفت : يا رسول الله ، گرگى گوسپندى از آن من بربود . به دم رفتم و بازستدم . مرا گفت : كيف تصنع يوما لا يكون لها راعى غيرى . پيغامبر گفت : امنت به انا و ابو بكر و عمر . آنجا كه اين شغل پديد آمد پيغامبر عليه السلام حاضر نبود و دعوى نبوت نبود تا معجزه گشتى مر صحت نبوت را . اين كرامتى گشت مر اين مرد را به سبب ايمان آوردن وى به پيغامبر صلى الله عليه . و قصهء بقره كه اندر قرآن است خود معروف است . آن جوانمردى بود بار مر پدر و مادر خويش را . تا شبى بر سر بالين مادر نشسته بود . مادر از وى آب خواست . تا آب بياورد مادر به خواب اندر رفت . از بيم آنكه بيدار گردد و آب نيابد بر سر بالين مادر تا بامداد بنشست [ و نخفت ] . خداوند عز و جلّ مر ورا آن بقره كرامت كرد . ابليس بيامد تا بربايد . ورا فرمود تا بر نشيند . و مادر وصيت كرده بود كه بر منشين . وصيت مادر نگاه داشت . ناگاه مرغى پيش گاو اندر بپريد . گاو برميد . اين جوانمرد بانگ كرد : به حق إله ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه بازآيى . گاو بازآمد و مر ورا گفت : ايها الفتى البار بامه . آن ابليس بود ، اگر بر من نشستى هرگز مرا باز نيافتى . و اين مرغ نيز هم ابليس بود مرا از تو ربود . چون دعا كردى خداى عز و جلّ فريشته‌اى را فرستاد تا مرا از وى باز ستاند و نزديك تو باز آورد . و القصة بطولها . « و طى الارض » . و اين نيز اندر جمله كرامات روا باشد . آن خداوندى كه مر مصطفى را صلى الله عليه به يك شب به هفت آسمان تواند گردانيدن ، ولى را به شبى به مكه تواند بردن . ابراهيم خواص گفت اندر [ 44 الف ] تيه بنى اسرائيل راه گم كردم . شانزده روز بماندم . گرسنگى و تشنگى بر من غالب گشت . ناگاه مردى با من همراه گشت ، مرا گفت : يا ابراهيم ، خواهى تا ترا به راه باز برم ؟ گفتم خواهم . گفت : چشم فراز كن . چشم فراز كردم . خويشتن را بر جاده يافتم . ورا گفتم كه تو كىاى ؟ گفت من خضرم ، مرا فرمان آمد تا ترا به راه باز برم . گفتم : بما ذى نلت صحبتك . گفت : ببرك بامك . مرا گفت با من صحبت كنى . فابيت عليه فقال الا