اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

947

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

آن آنست كه انبيا ذو طرفين‌اند ظاهر و باطن . ظاهر ايشان جنسى باشد و خلقى باشد بشرى ، چنان كه خداى گفت عز و جلّ : قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ، و نيز گفت : لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ ؛ [ و نيز گفت : لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ ] ؛ و باطن ايشان علوى بود عرشى حقى هوا ربانى ، چنان كه پيغامبر گفت صلى الله عليه : انا لست كاحدكم ؛ [ و از اين ظاهر نخواست از بهر آنكه ظاهر وى همچون آن ما بود ، ] و لكن معناش آن بود كه : انا لست كاحدكم سرا و باطنا ؛ و انا بشر مثلكم ظاهرا و خلقة . تا خبر مر كتاب را مخالف نگردد . و معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه چون ظاهر ايشان هم چون ظاهر ما بود ، بر ظاهر ايشان [ 35 ب ] شايست كه رود آنچه بر ظاهر ما رود از سهو و از غفلت ؛ همچون ما بخورند و بخسبند و محدث گردند و جنب گردند و مخالطت كنند و عشرت كنند ؛ و باز باطن ايشان ساهى و غافل نگشتى چون آن ما . و از اين معنى گفت صلى الله عليه : تنام عيناى و لا ينام قلبى . ظاهر بخفتى چون بشر و بر باطن خواب روا نه . چنان كه بر حق خواب روا نه . چنان كه خداى گفت عز و جلّ : لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ . مر باطن مصطفى را هم بر اين وصف گردانيد ، ظاهر وى مشاهدت خلق را بود و باطن وى مشاهدت حق را . چون ظاهر به خفت از خلق غافل گشت ؛ اگر باطن بخفتى از حق غافل گشتى . حجاب از خلق روا باشد و از حق روا نباشد . [ اگر ] شما را نبينم شايد و كار برآيد ؛ و اگر ساعتى ورا نبينم طاقت ندارم . و نوم موت جزوى است ، و موت اعظم موت كلى . بر ظاهر وى نوم روا بود از بهر آنكه موت روا بود ؛ چون بر باطن وى نوم روا نباشد موت روا نباشد . از اين معنى بود كه اندر گور هم چنان خبر داشت كه اندر حيات . و عدت زنان وى منقضى نگشت . و نيز پيغامبر صلى الله عليه گفت : انى ابيت عند ربى و انى اظل عند ربى . اين صفت باطن باشد نه صفت ظاهر . ظاهرش اندر كنار عايشه بود ، و عايشه رب نبود . چون ظاهرش با عايشه بود همچون عايشه به خفت ؛