اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
948
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و چون باطنش با حق بود همچون حق نخفت . اندر حضرت حق خواب محال باشد . و نيز گفت : يطعمنى و يسقينى . و اشكال نيست كه اين نه طعام معهود بود و نه شراب معهود . چون به ظاهر با خلق صحبت كرد طعام و شراب از جنس طعام و شراب ايشان خورد ؛ و چون به باطن با حق صحبت كرد [ 36 الف ] طعام محبت خورد ، شراب مشاهدت خورد . طعام و شراب ظاهر سيرى آرد ، و طعام و شراب باطن گرسنگى و تشنگى افزايد . اگر ظاهر از طعام معهود و شراب معهود جدا ماند هلاك شود ، و لكن زمانى بقا يابد . چون مدتى برآيد آنگاه هلاك گردد . باز سر از طعام و شراب باطن اگر لحظتى بازماند هلاك شود . اين صفت خلقت انبيا است كه ياد كرديم بدين دلايل كه ياد كرديم . و هر سرى را كه از معرفت نشان است هم از اين معنى نصيب است بر مقدار وى . و لكن كمال انبيا را است . ديگران را خطرات باشد و انبيا را وطنات . و حكمت آنكه نهاد انبيا صلوات الله عليهم بدين وصف است كه ما ياد كرديم آن است ، و الله اعلم ، كه ايشان به ظاهر اندر صحبت خلقاند و به باطن اندر صحبت حقاند . به ظاهر به صفت خلق پايند تا با حق صحبت توانند كردن . و به باطن به صفت حق پايند تا با حق صحبت توانند كردن پس چون حال ايشان چنين باشد سر ايشان جاى ديگر باشد و نفس ايشان جاى ديگر . آنچه نفس همىكند سر را از آن خبر نه . و آنچه سر همىبيند نفس را از آن خبر نه . و تا گروهى از اهل حقيقت اندر قصهء موسى عليه السلام هم اين معنى راندند . چون سؤال كرد : ارنى انظر اليك . ظاهر وى فنا را بود به صفت فنا باقى ديدن محال بود . صفت فانى ورا به جبل فانى مشغول كرد . فاما سر وى عليه السلام از آن بزرگتر بود كه به جبل مشغول گشتى . چون كوه فانى گشت ظاهر موسى فانى گشت . باطن موسى را با حق تجلى افتاد ، و نفس از نفسى رفته ، تا آنچه به سر موسى ديد نفس خبر نداشت [ 36 ب ] فلما افاق ظاهره قال سبحانك تبت اليك . اگر معنى نه اين بودى توبه كردن را فايده نبودى ، از