اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1026
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كه من اولياء خداىام . « و يؤمنهم » . و ايمن گرداند مرا ايشان را . « انما يجدون فى اسرارهم كرامات و مواهب » . كه آنچه اندر سر خويش همىبينند كرامات و عطا است از خداى تعالى . « و انها على الحقيقة » . و آنچه هست حقيقت است . « و ليست بمخادعات » . و خداع و مكر و استدراج نيست . « كالذى كان للذى اتاه آياته فانسلخ منها » . همچنانكه خداوند عز و جلّ اندر قصهء بلعم و برصيصا ياد كرد . باز گفت : « لمعرفتهم ان اعلام الحقيقة لا يجوز ان يكون كاعلام الخداع و المكر » . از آنكه شناسند كه علامت حقيقت چو علامت خداع و مكر نباشد . « لان اعلام المخادعات [ تكون ] فى الظاهر » . از بهر آنكه نشان مخادعات به ظاهر باشد . « من ظهور ما خرج من العادات » . از پديد آمدن چيزى كه به خلاف عادت باشد . « مع ركون المخدوع بها اليها » . با آرام گرفتن فريفته به وى . « فيظنوا انها علامات الولاية و القرب » . گمان برند كه آن علامات ولايت است و نزديكى . « و هو فى الحقيقة خداع و طرد » . و آن به حقيقت فريفتن باشد و دور كردن . و شيخ را مذهب اين بود كه گفتى شايد كه ولى بداند كه مرا ولايت است . پس بر اين سؤال آمد كه دون انبيا ايمن نهاند ، اين كس چگونه ايمن گردد يا بداند كه من ممكور نهام ؟ ! از اين سخن همى جواب دهد كه آن كس كه ممكور و مخدوع باشد چو به ظاهر چيزى از كرامات [ 97 ب ] بيايد با آن كرامات آرام گيرد و خويشتن را اهل آن كرامات داند . اين نشان مخدوعى و ممكورى باشد نه نشان ولايت . باز كسى كه ورا محل ولايت باشد با كرامات آرام نگيرد و خويشتن را اهل كرامات نشناسد . و بيشتر از مشايخ اين طايفه اين را منكراند و گويند نشايد كه ولى بداند كه من ولىام از