اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1012

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

گردد ، چنان كه ديگرى از حق به معاصى محجوب گردد وى به طاعت محجوب گردد . چنين [ گمان ] برد كه من از طاعت بر ميان كمر همىدارم . چو بنگرد زنار دارد . چون راه فريفتن ديو مر بنده را اين است و اندر آمدن به فريفتن نفس است و خورش دام هواى نفس است . هر آن وعدى كه بنده حظوظ نفس به يك‌سو نهاد و هواى نفس را خلاف كرد از فريفتن بر ديو بربست و دام از دست ديو ربود . بيش ديو را سوى وى راه نماند ، از بهر آنكه آن درى كه ديو اندر آيد بست و استوار كرد . مثل اين قصهء عمر رضى الله عنه كه همه عالم را از ديو توقى بايست . باز چو عمر رضى الله عنه همه مرادها زير قدم آورد و مراد حق بر مراد خويش اختيار كرد ديو را بر وى هيچ راه نماند . كاشكى راه نماندى ، و لكن از وى منهزم گشت . همه عالم از ديو منهزم و ديو از وى منهزم . و همه از ديو خائف و ديو از وى خائف . و اما آن جانب كه به حق اتصال دارد آن است كه چو بنده به مقام ولايت رسيد و خصوص يافت حق جل جلاله هر چيزى را كه داند كه مر اين بنده را از من ببراند ميان بنده و ميان آن چيز جدايى افگند ، و اين اندر معنى غيرت به اول كتاب ياد كرديم كه غيرت بر مقدار محبت باشد ، و عصمت بر مقدار خاصيت باشد . هرچند كسى به ملك نزديكتر و محل وى خصوص‌تر حمايت و عنايت و عصمت ملك مر ورا بيشتر . باز آن را كه محل محل خصوص نيست روا دارند هر كجا رود [ 88 ب ] و هر كجا باشد و با هركه نشيند . و آن را كه محل وى محل خصوص گردد برنه‌ايستد كه ساعتى از حضرت غايب گردد ؛ يا با غير دوست ساعتى صحبت كند يا به چشم جز به دوست نگرد يا به گوش جز سخن دوست شنود يا به زفان جز سخن دوست مناجات كند ؛ يا به دست جز به دوست دراز كند يا به پاى جز بر دوست قدم نهد يا به دل جز از دوست بينديشد . چو مخلوق اين روا ندارد حق تعالى كى روا دارد ؟ ! پس چو بدين مقام رسيد بنده حق تعالى هر چيزى كه داند كه ديو بدان چيز بدين بنده راه يابد آن راه را ببندد و آن اسباب ببرد