اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

542

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

نگردد و چون سلطانيش باقى بود به هر طاعتى كه مرا بخواند طاعت داشتن بر من واجب گردد . پس اگر [ مرا به معصيتى خواند خواه سلطان گير و خواه غير سلطان ] طاعت وى بر من واجب نيايد از بهر قول پيغمبر صلى الله عليه و سلم : لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق ، و هيچ ظلمى بتر [ از ] آن نباشد كه كسى بر سلطان عادل بيرون آيد و باغى گردد . و چون معاويه بر على خروج كرد و على رضى الله عنه امام حق بود باتفاق خلق معاويه باغى بود ، با هم اين هر دو طايفه اتفاق كردند بر جواز احكام معاويه رضى الله عنه و على بن ابى طالب رضى الله عنه . نفرمود كه زكاتى كه معاويه فرمود بستدن و نمازهاى آدينه كه وى گزارد نمازهاى عيد همچنين و احكامى كه قضات راندند [ 147 ب ] بازنشكافت . درست شد كه به بغى و ظلم سلطان معزول نگردد . و چون سلطان باشد از پس او نماز كردن روا است ، و از آن مسأله‌ها كه دليل كند بر پاكى اعتقاد ابو حنيفه رضى الله عنه كه ولى فاسق را ولى داشته است يكى اين است . پس اگر سلطان به فسقى معزول گشتى ولى نيز به فسق از ولايت معزول گشتى . و خبر است از پيغمبر صلى الله عليه كه گفت : اطيعوا السلطان و لو عبدا حبشيا اجدع . پس چون درست گشت كه سلطان به فسق معزول نگردد ، و هر حكمى كه جز از آن تعلق به سلطان دارد چون نماز آدينه و غير آن واجب گردد متابعت كردن آن جائر تا بقاى سلطنت ، همچنان‌كه از عادل . قوله : « و رأوا الخلافة حقا » [ و خلافت حق دارند . ] اين از بهر آن ياد كرد كه روافض خذلهم الله امامت روا ندارند مگر اندر اولاد على رضى الله عنه . و آن كس كه از اولاد على نباشد او را امام و سلطان ندارند و از پس او نماز روا ندارند . و ايشان را اندر اين باب اقاويل مختلف است كه اين كتاب جاى ياد كردن آن نيست . و باز نزديك ما خلفايى كه از ابن عباس‌اند رضى الله عنهم همه امامان حق‌اند . و به خبر آمده است كه روزى پيغامبر صلى الله عليه و سلم مر عباس را رضى الله عنه چنين گفت كه امامت اندر اولاد تو باشد . و جمله روافض اين را منكراند و چنين گويند كه هيچ