اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

543

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

عصر [ از ] امامى از اولاد على خالى نباشد . و لكن چون قوت ندارد نهان باشد ؛ و اين‌ها كه ولايت گرفته‌اند ظالمان‌اند . و گروهى گويند كه كافرانند و اين محال سخنى است از بهر آنكه امام از بهر راندن احكام بايد . كسى پنهان باشد و متوارى ، كس او را نشناسد و نام وى نشنود و بر وى خطبه نكنند و از احكام بر دست وى چيزى نرود ، اين [ چنين ] كس امام محال باشد . و اگر امامت چنين روا باشد همه زندانيان به زندانها امام باشند . و گروهى چنين دعوى كنند از ايشان كه امامان اهل بيت دوازده‌اند ، يازده گذشته‌اند و يكى مانده است و آخر بيرون آيد و عالم گيرد و همه را قهر كند . و هر قرمطى كه در عالم پديد آيد گويند اين آن است . در لعنت خدايى مىميرند ، و اين يابندگان امام به ذل مىزيند ، و اسلام به حمد الله هر روز عزيزتر و ايشان ذليل‌تر . باز گفت : « و انها فى قريش » . روا نباشد اين خلافت مگر اندر قريش . و شرط خلافت و امامت آن است نزديك اهل سنت و جماعت كه امام قرشى بايد علوى شرط نيست . خلاف قول روافض چون قرشى باشد امامت را شايد خواهى علوى گير خواهى عثمانى خواهى عمرى خواهى بكرى خواهى عباسى و ساير بطون قريش همان . از بهر آنكه پيغامبر گفت صلى الله عليه و سلم : الائمة من قريش . و اين [ آن ] خبر است كه همه خلق از پس مرگ رسول صلى الله عليه و سلم مر ابو بكر را منقاد گشتند ، و آن آن بود كه چون رسول صلى الله عليه و سلم از اين جهان بيرون شد ، مهاجر و انصار مختلف گشتند و انصاريان چنان خواستند كه سعد بن [ عباده ] را امير كنند ، مهاجريان را گفتند : منا امير و منكم امير . ابو بكر صديق رضى الله عنه مر ايشان را گفت نه پيغامبر صلى الله عليه و سلم گفت : الائمة من قريش . همه مقر آمدند بدين خبر . و سعد بن [ معاذ ] گفت : يا ابو بكر ابسط يدك ابايعك . و همه با ابو بكر رضى الله عنه بيعت كردند و او را گفتند يا خليفة رسول الله ، به اقرار و اجماع ايشان خليفه گشت ، و هيچ كس خليفهء پيغامبر نخواندند از صحابه مگر ابو بكر الصديق رضى الله عنه و از پس وى عمر و عثمان ؛ و على را رضى الله عنهم امير