اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

910

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

اما فرزند تا با تو بود كشتن را شايست ، چون به ما دادى كشتن برداشتم . همىبنمايد خلق را كه بنده اندر اختيار و تدبير است ، و همه راحت اندر تسليم . اين تسليم به ظاهر يا مال بود و يا ولد بود و اندر باطن تسليم قلب بود تا حب مال از دل بيرون نياورد مال به مهمان تسليم نكرد . نخست دل به اخراج حب مال به حق تعالى تسليم كرد ، باز مال به مهمان تسليم كرد . و تا محبت ولد از دل بيرون نكرد ولد زير كارد نياورد . نخست دل به‌يك‌بار به حق سپرد باز فرزند به ذبح . خلق تسليم ظاهر ديدند و مراد حق تعالى تسليم باطن . چون تحقيق تسليم اندر ولد پديد كرد بلايى از اين عظيم‌تر پيش آوردند و آن بلاى نفس بود ؛ دشمنى را مسلط كردند بر سوختن وى ، و القصة بطولها . فريشتگان آسمان گريان ؛ از بهر آنكه ايشان از ظاهر خبر دارند . بلاى ظاهر ديدند و از باطن خبر نداشتند . خداوند سر دوستان باشند نه بندگان . ملائكه محل عبوديت دارند و آدميان محل محبت . چون ملائكه به بانگ آمدند كه دشمن را بر دوست گماشتن تا دوست را همىبسوزد چگونه باشد ! و اندر زير اين سرى است پنهان . يعنى اگر با خويشتن است سوخته بهتر ؛ و اگر با ما است خود دشمن را بر وى دست نيست . و هر دو حال نالهء شما را معنى نيست . چون او را بينداختند جبريل عليه السلام كه پيشرو ملائكه بود اندر هوا بيامد گفت ، هل من حاجة . جواب داد ، اما اليك فلا . اين ظاهر است و اندر زير اين سرى است و آن آنست كه نه تو گفتى مرا ، اسلم ، و من ترا جواب دادم ، اسلمت اسلمت . از بهر آن بگفتم تا از تو حاجت نخواهم ، آنكه مرا گفت ، اسلم ؛ و من ورا گفتم ، اسلمت ، كار با وى افتاده است . تو اندر ميان چه كنى ! و از اين نيكوتر معنىاى است و آن آنست كه وحى تو آوردى ، اسلم ؛ تا جواب دادم ، اسلمت . اگر اين پيش نرفته بودى من آن من بودمى حاجت خواستن من درست آمدى ، اكنون كه اين سابقت رفته است من مرا نيم و من با من نه‌ام و با وى كه تسليم كردم به تصرفى