اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

905

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

« و قال ما مثل معرفة [ 246 الف ] الخلق و علمهم بالنبى الا مثل نداوة تخرج من رأس الزق المربوط » . ابو يزيد رحمه الله همىگويد معرفت خلق و علم ايشان به پيغامبر صلى الله عليه همچنان است كه نمى بر سر خيك بسته‌اى پديد آيد . از اين سخن مراد آن است ، و الله اعلم ، كه هيچ كس از خلق بر سر مصطفى صلى الله عليه و سلم مطلع نگردند . و اگر همه خلق گرد آيند و معرفت خويش و علم خويش گرد آرند مصطفى را صلى الله عليه و سلم به كمال وى نشناسند . و آن شناخت ايشان كه بشناسند مر آن را مثل كرد بدان نمى كه از سر خيك پديد آيد . و مر آن نم را عمل نيست مگر پيدا كردن كه اندر خيك چيست . فاما دانستن لون وى به اوصاف وى تا پاكى و پليدى وى يا صفا و كدورت وى يا مقدار و وزن وى به آن نم پديد نيايد . و اگر آن نم نبودى ندانستندى كه اندرون وى چيست ، آن نم مثل است كه همىبيارد احوال مصطفى را صلى الله عليه و سلم ؛ كه احوال ظاهر اندر جنب معرفت باطن بيش از آن نيست كه آن نم اندر جنب آنچه اندر خيك است . به معاملات ظاهر وى بتوان دانستن كه ورا اندر سر با حق صحبت است و محبت است و مشاهدت است ؛ و لكن نتوان دانستن كه غايت وى تا كجا است . بر اصل دليل شود و لكن بر كمال دليل نشود . و اين همچنان است مر عنوان نامه را كه خط عنوان دليل است بر خط درج كتاب ؛ و لكن دليل نيست بر دانستن آنچه اندر درج كتاب است . همچنان ويرانى ظاهر دليل ويرانى باطن است و آبادانى ظاهر دليل آبادانى باطن است ؛ و پاكى ظاهر دليل پاكى باطن است و پليدى ظاهر دليل پليدى باطن است ؛ و لكن دانستن كه اندرون باطن تا كدام حد است روى نيست . پس مصطفى صلى الله عليه و سلم به صحبت ظاهر و پاكى احوال و تمامى ادب و بزرگى حرمت به محلى بود كه هيچ خلق بدان مقام نرسيد . و اگر كسى برابر وى بودى يا از وى اندر گذشتى بدين معانى كه ياد كرديم ؛ احمد مطلق آن كس بودى نه وى . و از اين معنى گفت پيغامبر صلى الله عليه و سلم : انا اعلمكم