اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

901

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

مقام ورا ، چون شنيدن را طاقت ندارد ، ديدن را طاقت كى دارد ؟ ! و چون ديدن را طاقت ندارد مر بار كشيدن را طاقت كى دارد ؟ ! و اين متعارف است ميان خلق كه ملوك سر با هركسى نگويند و هركسى سر ملك را نشايد . آنكه مقام منادمت دارد با ملك بر دوام صحبت كند ، اندر صحبت انس دارد . اگر از مقام قرب دور تر گردد از وحشت هلاك گردد ، و آنكه با ملك صحبت ندارد و مقام منادمت و قرب ندارد اگر ورا به قرب ملك برند از هيبت هلاك گردد . بقاى يكى اندر بعد است ، به قرب هلاك گردد ؛ و بقاى يكى اندر قرب است و به بعد هلاك شود . اين ظاهر است ميان خلق . اسرار عارفان را با حق صحبت هم بر اين مقام است . يكى قريب است و يكى قريب‌تر ، اين قريب اندر جنب قريب‌تر بعيد است . اگر اين بعيد را به مقام قريب برند قوت صحبت ندارد هلاك شود ؛ و اگر آن قريب را به مقام بعيد برند از حسرت فوات قرب هلاك شود . اين را غذاى اين مقام و آن را غذاى آن مقام . و نيز آنكه قريب‌تر اسرار ملك بيش داند . و به محل قرب نبرند مگر آن را كه سر را بشايد ، تا امانت نگاه داشت سر ندارد [ 245 الف ] ورا به محل قرب نبرند . پس اگر كسى را به محل قرب برند كه ورا امانت نگاه داشتن سر نيست ، سر ملك آشكارا كند و خويشتن را هلاك كند تا يك‌بارگى قطيعت يابد . يا اگر با وى لطف كنند و قطيعت پيش نيارند مر او را عقوبتى كنند كه همه جهان از وى عبرت گيرند . و اگر عقوبت همه اهل دوزخ وى را كنند بىقطيعت نعمت گردد . و اين چنان است كه به حكايات حسين منصور است كه چون با وى كردند آنچه كردند . شبلى گفت : شبى تا روز نماز كردم و بر وى زارزار بگريستم . چون شب به آخر آمد مناجات كردم گفتم الهى ، اين بنده‌اى بود كه ترا بشناخت و ترا دوست داشت و ترا پرستيد اين چه بلا بود كه با وى كردى . گفت به خواب اندر رفتم . آينده‌اى بيامد كه ندا شنيدم كه مرا گفت كه يا ابا بكر ، مر ورا از سرى از اسرار خود آگاه كردم ، سر ما با خلق پيدا كرد . با وى اين كردم كه همىبينى .