اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
894
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كس اعتماد كند كه با خود است ؛ و تفويض آن كس كند كه با حق است . و هركه با خود است ذرهاى ورا بردارد و هركه با حق است هر دو كون را زير آرد . باز گفت : « خلع عليها خلع التأييد » . چون از تدبير خويش تبرا كردند از بهر آنكه تدبير مالك را باشد اندر ملك خود را مملوك دانستند نه مالك دانستند . كه مملوك را تدبير نيست و تدبير مالك را است ، خويشتن به مالك خويش تسليم كردند ، تا مالك اندر ملك تدبير كند آنچه خواهد . و اين گذاردن حق عبوديت است . و هركه حق عبوديت گزارد مستوجب گردد تأييد و معونت حق را . پس چون حق عز و جلّ مر ايشان را مؤيد گردانيد به خلعت تأييد تا قوت صحبت وى يافتند ؛ از بهر آنكه با حق جز به قوت حق صحبت كردن روى نيست ؛ به قوت بشريت با حق صحبت نتوان كردن . با حق صحبت نه آن كند كه بباشد ؛ و لكن آن كس كند كه بدارندش ، چنان كه حق تعالى را نه آن كس يابد كه بجويد چه آن كس يابد كه بخواهندش . به ابتدا او را به خواستن وى توان يافتن ، و به انتها با وى به داشتن وى توان بودن . چون بخواهندت [ 243 الف ] بيابى ؛ چون بدارندت بمانى . « و كتب لها براءة من الزيغ » . و مر ورا براءتى نوشتند از ميل كردن به غير حق . يعنى چون بدين مقام رسيد سزاوار تأييد حق گشت . مر او را ايمن كنند از ميل كردن به غير حق ؛ از بهر آنكه حق عز و جلّ مر سرى را كه داند كه هرگز تا ابد الآبدين بهيكبار به غير وى ميل كند به خود راه ندهد . و از اين معنى گفتند بزرگان : ما رجع من رجع الا عن الطريق فاما الواصلون فانهم لا يرجعون ، و مر حق تعالى را بر اولياى خويش غيرت است . روا ندارد كه دوستان وى به غير وى نگرند چنان كه گفت : و لا تمدن عينك . چون نگرستن روا ندارد ، ميل كردن كى روا دارد ؟ ! پس معنى اين برائت نه خطى باشد و كتابتى ، و لكن مر اين را تأويل آن است كه هرچه غير حق است مر آن را از ايشان منع كند تا مر ايشان را مشغول نگرداند ؛ و مر ايشان را به خود چنان مشغول گرداند كه به غير وى نپردازند .