اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
895
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ثم قال : « و همم الانبياء جالت حول العرش فكسيت الانوار و رفع منها الاقدار و اتصلت بالجبار فافنى حظوظها و اسقط مرادها و جعلها متصرفة به له » . مراد از اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه ارواح انبيا صلوات الله عليهم و اسرار ايشان و همتهاى ايشان سابق است بر همه همتها و اسرارها ، از بهر آنكه حجابها پيش عرش است همتهاى آن كسها كه نه انبياءاند خبر داد كه تا حجب بروند و بايستند و دستورى خواهند تا راه يابند . باز همت پيغامبران از حجب گذشته است و به عرش رسيده و گرد عرش همى طواف كند . و اين بر طريق مثل است ؛ از بهر آنكه ملوك دنيا را خاص باشد و عام باشد . خاص اندرون حجاب باشد و عام بيرون از حجاب . عام را دستورى بايد كه از حجاب اندر گذرد و خاص را دستورى نبايد ؛ از بهر آنكه خاص اهل سراند و عام اهل سر نهاند ، پس انبيا را همى محل خصوص نهد بر طريق مثل و دون انبيا را اندر جنب انبيا محل عموم ؛ از بهر آنكه دانندهء اسرار حق عز و جلّ انبياءاند صلوات الله عليهم . و هر كسى كه سر ملك بهتر داند خاصتر باشد . و خلق عام هست و خاص هست . و لكن هر خاص اندر جنب دون خويش خاصتراند و اندر جنب فوق خويش عام . از اين معنى گفتهاند بزرگان : الخصوص عند خصوص الخصوص عموم . پس همه خاصان اندر جنب مصطفى صلى الله عليه و سلم عاماند و اندر مقام خويش خاص . و هركه را قرب زيادت نباشد ، مقامش مقام خصوص نباشد . هرچه اندر قرب شخص با ملوك دنيا ترا صورت بندد اندر قرب سر با حق تعالى همان معنى بدان اكنون گفت : « جالت حول العرش » . بگشت گرد عرش . و معنى گشتن گرد عرش آن است ، و الله اعلم ، كه جويان خداوند عرش است نه جويان عرش . چه اگر جويان عرش بودى چون به عرش رسيدى بايستادى . فان كل طالب اذا وجد سكن . و لكن چون از عرش مراد خداوند عرش بود ، و خداوند عرش را عرش مكان نبود و از مكان از آن سوى سر را جاى نبود ، سر تا به عرش برفت خداوند عرش را بر عرش نيافت . و از عرش از آنسو راه نيافت . جز گشتن گرد عرش روى نماند و گشتن سر گرد عرش