اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

874

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

تحت قدمه ، چون بديد كه همه كون خاك پاى من است به خاك پاى افتخار كردن محال است . گفتند اين است معنى قول خداى عز و جلّ : وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى و الادنى يفتخر بالاعلى ليس الاعلى الادنى . و هم اين تأويل كنند قول پيغامبر را صلى الله عليه و سلم : زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها قالوا انما زويت له الارض تحقيرا و تقليلا لينظر اليها به عين الاحتقار لا به عين الافتخار . چون مر ورا خبر داد كه سليمان صلوات الله عليه ملك دنيا آرزو كرد از ما ؛ پيغامبر را صلى الله عليه و سلم تمنا افتاد ديدن دنيا بر معنى تعجب كه اين دنيا چه چيز است كه پيغامبرى ورا آرزو كرد . حق تعالى خواست تا مر ورا از سر وى ساقط كند . فرمود تا دنيا را بنوشتند تا به چشم وى حقير نمايد . چون بديد گفت اين است كه برادر ما سليمان آرزو كرد ، لا فخر بهذا . و از اينجا گفت بل عبدا نبيا . من بندگى خواهم زيرا كه ملكان را فخر به ملك باشد و بندگان را به ملك . و گروهى گفتند لا فخر مرا بدين فخر نيست ، از بهر آنكه هر كسى كه به چيزى فخر كرد آن چيز بهتر از آن كس بايد تا ورا به دو فخر باشد . فاما چون اين چيز كمتر از وى باشد افتخار به وى ذل باز آرد نه عز ؛ كه هركه به كمتر از خود بنازد آن عز به ذل آيد ؛ و هر كه به برتر از خويشتن نازد از ذل به عز آيد . من هيچ كس ندانم از گذشت حق از من عزيزتر . به هر چيز كه بنازم بجز حق به كمتر از خويشتن نازيده باشم ، عز خويش را خوار كرده باشم . پس مرا به ايشان فخر نيست كه ايشان را به من فخر است ، [ افتخار من به حق است ] كه از من برتر است . انما افتخر بالحق لا الحق بى و الكون يفتخر بى لا انا بالكون افتخر . و گروهى چنين گفتند : لا فخر لان من افتخر بشىء كان ابتداء افتخاره النظر اليه و هو صل الله عليه و سلم كان منهيا عن النظر الى مادون الحق لقوله تعالى : وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ . و اين عجب سخنى است كه مر ورا نهى كنند گويند به چشم سر منگر باز بنوردند و پيش وى افگنند و گويند خواهى . اول نهى كرد از نگاه كردن باز عرضه كرد . به ظاهر دفع و به معنى منع عرضه كنند تا داند كه از وى هيچ دريغ نيست . و باز