اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
875
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ورا نهى كرد از نگرستن تا خلق بدانند كه مر ورا جز دوست هيچ چيز به كار نيست . و اندر زير اين سرى عجب است و آن آنست كه اندر گرفتن چيزى از كون اگر خير بودى [ اختيار به وى افگندن نبودى ] ؛ چون آفريدن به اختيار وى نبود كه اندر وى خير بود ؛ و همچنين دادن ايمان و معرفت و توحيد به اختيار وى نبود ، و رسالت و آنچه بدين ماند ، چون تملك آمد امر آمد : أ تختار ان يكون عبدا نبيا او ملكا نبيا ، دانست كه اگر مرا در اين خيرى بدى مرا اندر اين مخير نكردى . تنبيه افتادش گفت : لا بل اختار ان اكون عبدا نبيا . حقيقت لا فخر آن روز درست گشت . چون به زمين گفت : اختار ان اكون عبدا نبيا ؛ به قاب قوسين گفت : اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، قدم بر عبوديت بيفشارد . و مر عبد را ملك نباشد . عز خويش اندر عبوديت ديد نه اندر ملك ؛ از بهر آنكه ملك حامل ملك بود ، باز بنده محمول ملك ملك ملك نگاه دارد باز بنده را ملك نگاه دارد ، محفوظ حق باشم به از آن كه كون محفوظ من باشد . چون عبوديت اين اقتضا كرد دانست كه با بندگى ملك نباشد ؛ بندگى مجردى است . گفت مرا ملك نيست كه من بندهام . به چيزى كه آن من نيست من چگونه نازم . همواره ملكان را به ملك نگرند ؛ هرچند ملك بيشتر است ملك عزيزتر . باز بنده به خداوند نگرد هرچند خداوند بزرگتر بنده عزيزتر . اين است معنى قوله و لا فخر . و گروهى گفتند : الافتخار [ 238 الف ] بالشىء لا يكون الا بعد الاعتماد عليه و الاعتماد على الشىء لا يكون الا بعد السكون اليه و السكون اليه لا يكون الا بعد الحب له و الحب له لا يكون الا بعد الميل اليه و الميل اليه لا يكون الا بعد النظر اليه نظر ثم ميل ثم محبة ثم سكون ثم اعتماد ثم افتخار و من سكن الى شىء حجب عن غيره . گفت : نظر ما به كون حرام است ، چون نظر نباشد ميل كى ماند ؛ و چون ميل نباشد محبت كى باشد ؛ و چون محبت نباشد اعتماد كى باشد ؛ و چون اعتماد نباشد آرام با وى كى باشد . و با چيزى كه آرام نباشد افتخار كى باشد ؟ ! [ اذا ] لم يكن الافتخار بالشىء الا بعد