اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

866

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

بنده مريد باشد و دوست مراد . از بنده آن خواهند كه مراد خداوند است ؛ و با دوست آن كنند كه مراد دوست است . مقام بندگى ذل است و مقام دوستى مقام عز است . بنده جز دليل نباشد و دوست جز عزيز نباشد . و هرگز ذليل برابر عزيز نباشد . همه كرامات عطا باشد و باز محبت عطا نيست ؛ چه صفت محب باشد . پس بنده نيز بزرگ شود و دوست به صفت محب بزرگ شود . عطا غير معطى باشد ، و صفت غير موصوف نباشد . عطا را نهايت باشد و محبت را نهايت نباشد . عطا از حق مخلوق باشد و محبت حق صفتى باشد قديم . كسى به مخلوقى عزيز باشد چنان نباشد كه كسى به قديم عزيز باشد . بنده آن خداوند باشد ، باز محب آن محبوب باشد . از بنده بازداشت باشد و از دوست بازداشت نباشد ، و لكن به هر چه بود آن دوست بود بنده را از خداوند بيش از كفايت نباشد . و باز از دوست هيچ چيز مانع نباشد ، لان المحبة و المنع لا يجتمعان . و اگر هرچه اندر خزينهء حق تعالى عطا است كه مر خلق را خواهد دادن به يك تن دهد برابر آن نباشد كه ورا دوست دارد . و دليل آنكه مقام دوستى برتر از مقام بندگى است آنكه هر خدمت بنده را قيمت نباشد ؛ و اندكى از دوست بسيار باشد . چون ملايكه را مقام بندگى بود خدمت ايشان را هيچ ثواب نبود . و چون آدميان را مقام دوستى بود يك ساعته خدمت ايشان را ثواب جاودان بود ، و ديدار خداى جهان بود . و از اين معنى گفت قايل : « قليل منك يكفينى و لكن * قليلك لا يقال له قليل » اما سخن اندر جملهء مسئله اين است كه ياد كرديم . باز گروهى تقسيم كردند و گفتند ما مطلق جواب ندهيم و لكن تفضيل كنيم و گوييم كه خداى عز و جلّ ملائكه را عقل داد و شهوت نداد ؛ و مر بهايم را شهوت داد و عقل نداد ؛ و اندر آدمى هر دو مركب كرد . هركه را شهوت بر عقل ترجيح دارد بتر از بهايم است ؛ از بهر آنكه مر آدمى را عقل زاجر است و مر بهايم را نيست . و هركه را عقل بر شهوت ترجيح دارد ، او بهتر از ملائكه است . از بهر آنكه وى شهوت را قهر كرد [ 235 ب ] و ملائكه را شهوت نيست .