اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
855
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
حقيقت و عين اين چيزها نيست ؛ از بهر آنكه پيغامبر صلى الله عليه و سلم گفت : الدنيا ملعونة ملعون ما فيها . و ما همىبينيم كه مساجد و كعبه و حرم و رباطات و ثغور محل رحمتاند نه محل لعنت . و اندر دنيا انبياءاند و صديقان و شهيدان و اوليا و مؤمنان و بهايم و طير و وحوش و از اين چيزها . هيچ اهل لعنت نيند . كس همىنداند كه اين دنيا كه ملعون است چه چيز است . و نيز خداى عز و جلّ نفس را صفات مختلف نهاد ، يك جاى لوامه خواند گفت : وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ؛ و يك جاى ملهمه خواند و گفت : وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها ؛ و يك جاى مطمئنه خواند گفت : يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً ؛ و يك جاى امارهء سوء خواند و خبر داد از يوسف عليه السلام كه گفت : وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ . باز خلق از اندر يافتن حقيقت نفس عاجز آمدند از بهر اختلاف صفات وى . و نيز پيغامبر صلى الله عليه و سلم گفت : رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر يعنى مجاهدة النفس . جهاد نفس را بزرگتر از جهاد كافر خواند . و نيز گفت : من مقت نفسه فى ذات الله امنه الله من عذابه ؛ و بر موافقت اين قول خداى عز و جلّ : وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى . و خلق از ادراك حقيقت نفس عاجز . و نيز مر قلب را گاه منيب خواند گفت : و جاء بقلب منيب ؛ و گاه سليم خواند و گفت : الا من اتى الله بقلب سليم . و مصطفى گفت صلى الله عليه و سلم : مثل القلب كمثل ريشة بارض فلاة فى يوم ريح عاصف تقلبها الريح ظهر البطن ، و مراد از اين قلب مضغه نيست ، از بهر آنكه مر آن مضغه را تقلب نيست . و نيز پيغامبر گفت صلى الله عليه و سلم : فى جسد ابن آدم مضغة اذا صلحت صلح الجسد كله و اذا فسدت فسد الجسد كله و هى القلب . و مراد پارهاى گوشت نيست . و مر ورا قلب از بهر تقلب خواندند و تقلب مر آن مضغه را نيست . چون صفت وى اين [ بود ] خلق از ادراك حقيقت قلب عاجز آمدند .