اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
856
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و اما روح نام وى حق عز و جلّ ياد كرد و از حقيقت وى خبر نداد . خلق از ادراك حقيقت وى عاجز آمدند . گروهى ورا دم خواندند ؛ از بهر آنكه از مرده جز دم هيچ چيز ديگر كم نگردد . چون مرد همه طبايع اندر وى بيابد مگر خون . و گروهى مر ورا ريح گفتند ؛ از بهر آنكه تا كالبد زنده است باد را اندر وى راه است ؛ نفس آينده و رونده است . چون باد منقطع شود جان زائل گشت ؛ همچنانكه خون كسى را رگها بگشايى تا همه خون از وى برود . چون زائل گردد حرارت برود . و گروهى گفتند روح جوهرى است حار رطب ، چون جان زائل [ 233 الف ] گردد حرارت برود و تا با جان باشد خشك نگردد ، و چون زائل گشت خشك شود . اين همه سخن گفتن تكلف است و از تأثيرات و افعال خبر دادن است . و جز اين نيز بسيار گفتهاند . فاما كس حقيقت روح را خبر نداده است . چندانى گفتند كه فهم ايشان كار كرد نه چندانى كه علم حق تعالى است . باز اهل اسلام آن كسها كه از ايشان اهل حقايقاند گفتند ما حقيقت اين چيزها اندر نيابيم ؛ و لكن ورا بر طريق مثل پديد آريم تا مراد حق از وى بدانيم نه حقيقت ورا بدانيم . دانيم كه روح نورانى است ، سماوى است ، عرشى است ، علوى است ، ربانى است ؛ و دانيم كه نفس ارضى است ، سفلى است ، شيطانى است ؛ و دانيم كه قلب اندر اين دو ميان منقلب است . صفت روح همه طيب و موافقت است ؛ و صفت نفس همه خبث و مخالفت است ؛ و قلب اندر ميان ايشان است و گردنده است . از بهر تقلب ورا نام قلب است . و قلب گشتن باشد ؛ و گشتن فعل باشد . كسى كه ورا نام فعل وى باشد حقيقت ورا كه داند ؟ ! اندر تقلب خويش گاه سوى علو رود با روح يكى گردد . گاه سوى سفل آيد با نفس يكى گردد . چو با روح يكى گردد نفس را قهر كند ؛ همه موافقت و طاعت پديد آيد . چو با نفس يكى گردد روح را قهر كنند ؛ همه مخالفت و معصيت پديد آيد . مثل گشتن قلب چون مثل گشتن فلك است . گاه آفتاب را زير عالم آرد عالم را مظلم كند ؛ گاه مر آفتاب را زبر عالم آرد عالم را منور كند .