اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
853
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كنيم روح را ، همچنانكه شريعت اثبات كرد ، و اندر مائيت و كيفيت سخن نگوييم چنان كه شريعت ما را بيان نكرد . قال : « و قال بعضهم هو روح نسيم طيب يكون به الحياة و النفس ريح حارة تكون بها الحركات و السكنات و الشهوات » . فرق همىكند ميان روح و ميان نفس همىگويد روح آن معنى است كه حيات به وى باشد ؛ و نفس آن معنى است كه شهوات و معانى و حواس خمس به وى باشد ؛ و اين از بهر آن گفت ، و الله اعلم ، كه روا باشد وجود روح و حيات به وى قايم ، و حواس معدوم چون بصر و سمع و نطق و مشى و بطش . و اگر چنان بودى كه اين پنج حاست و معانى وى و صفات وى و تأثيرات وى به نفس روح بودى چون روح به جاى بودى و ذات حى بودى ، سميع و بصير بايستى . چون يافتيم سميع و ناسميع حى و بصير و نابصير حى ، و به حكم شريعت قصاص ميان هر دو جارى و ديت هر دو بر كمال ؛ نه ديت ناقص گشت مر ناقص الحواس را و نه قصاص ممتنع شود از بهر نقصان حواس ؛ درست شد كه اصل حيات به روح است ، و معانى ديگر حواس زايد است به روح . پس آن معنى كه اصل حيات به وى است آن را روح خوانند ؛ و آن معنى كه به وى بصير و سميع قايم است آن را نفس خوانند . و نيز حيوان هست كه ورا هيچ حاست نيست ، و آن صدف است كه ورا جز حيات هيچ حاست ديگر نيست . و نيز خداى تعالى اندر قرآن ياد كرد كه مر خفته را نفس بردارد و روح با وى بماند ، گفت : اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها ، و بدين معنى است قول پيغامبر صلى الله عليه و سلم كه گفت : اذا نام العبد فى سجوده باهى الله تعالى به ملائكته فيقول انظروا الى عبدى روحه تحت عرشى و بدنه فى طاعتى . و [ از ] اين روح ، و الله اعلم ، معانى حواس همىخواهد نه عين روح . از بهر آنكه با زوال عين روح حيات روا نباشد . و جماعتى چنين گفتند ، و الله اعلم كه اصل روح نورانى است و مر ورا شعاع است چنان كه مر قرص آفتاب را اندر مكان خويش و شعاع وى منتشر . همچنين چون بنده بخسبد اصل روح وى اندر