اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
850
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
محتاجيم به ابطال اصل الحاد . محال باشد كه به بيان فروع ايشان مشغول گرديم . و لكن موحدان و ملحدان متفقاند همه كه روح معنىاى است كه جسد به وى حى گردد ، و به زوال وى نام ميت گيرد . نام حى به وجود وى گيرد و نام ميتى به نفى وى گيرد . و بدين معنى اخبار روايت كرديم و خداى عز و جلّ گفت به قصهء آدم صلوات الله عليه : فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ . اين فا حرف وصل است ظاهر آيت چنان واجب كند كه ملايكه را امر سجود پيش از آن بود كه روح اندر آدم دميد ؛ يعنى پيش از آنكه روح اندر دميدند امر كردند كه چون روح اندر دميم سجده كنيد ؛ چنان كه سجود شما موصول باشد با نفخ روح . فقعوا را معنى اين باشد . و بزرگان اندر اين معنى سخن گفتند و آن آنست كه : اگر خداى عز و جلّ تا از آدم فعل نيامدى سجود نفرمودى ، و هم افتادى مر ايشان را كه علت قرب آدم خدمت بود . به سجده پيش از آن فرمود كه وى صفت كرد ، تا بدانند كه علت عنايت است نه خدمت . و مراد از اين آيت آن بود كه روح معنى است اندر جسد غير جسد . و نيز به خبر عبد الله بن مسعود آمده است كه چون فرزند را اندر رحم صورت بندند فرشتهاى بندد كه ورا ملك الارحام گويند . چون صورت بست از خداى عز و جلّ مر او را فرمان آيد كه تو برو كه ما را با اين كالبد سرى است . چون فرشته برود خداى عز و جلّ جان اندر كالبد نهد . همان ساعت بر خويشتن بجنبد . معنى نو اندر آن كالبد حادث شود كه نبود . و اگر روح زيادت معنىاى نبودى بر جسد كه جسد به وى نام حيات گرفتى اولاتر نبودى به نام حيات از ميت . از بهر آنكه اثبات معانى را خود دليل جز اين نيست . نبينى كه چون ما دو جوهر بينيم يكى را متحرك گويند و آن ديگر را نگويند . دانيم كه اينجا معنىاى است زيادت كه آنجا نيست ؛ و آن حركت است ، تا اين اولاتر آمد [ 231 ب ] به نام متحركى از آن . و اگر آن زيادت معنى نبودى اين از آن بدين نام اولاتر نبودى . و همچنين چون دو ذات بينيم يكى را عالم گويند و آن ديگر را نگويند .