اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

849

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

حق تعالى يكى حى و يكى ميت . خلق را از اين حيات و موت خبر نه . يكى از اسرار روح اين است . تا گروهى از اين طايفه كه گويند سر چنين باشد و سر چنين گشت از آن سر روح خواهند و معانى روح . و اينكه گويند سر سر اتصال روح خواهند به حق . روح جويان حق و ورا از حق خبر نه . اين جسد به روح قايم و روح به حق قايم . [ 231 الف ] جسد بىروح ميت است و روح بىحق ميت است . چون اجساد از ارواح خالى ماند صفت موت گيرد . چون روح از حق جدا ماند صفت موت گيرد . نزديك عام حيات به وجود روح است و موت به زوال روح . اين حيات صغرى است و موت صغرى . و نزديك خاص حيات وجود حبيب است و موت فراق حبيب . اين حيات كبرى است و موت كبرى . مقطوع را حى پندارند ميت است ؛ و موصول را ميت پندارند حى است . حيات مقطوعان موت است و موت موصولان حيات . المقطوع لا يحيى و الموصول لا يموت . از اين معنى گفته‌اند : احباؤه لا يموتون و ينقلون من دار الى دار . از اين معنى گفت : « الروح لطيف قام فى كثيف » . كثيف ظاهر باشد . و لطيف سر ظاهر . خلق مشاهد و مرئى است و باطنشان مشاهد و مرئى نيست . هرچند چيز لطيف‌تر از مشاهدت و ادراك بعيدتر . و الحق الطف من كل لطيف هذا صفت لطيف محدث فكيف صفت لطيف قديم . پس همه لطافتها اندر جنب روح كثيف‌اند و روح اندر جنب ايشان لطيف . باز روح اندر جنب حق كثيف است و حق اندر جنب روح لطيف . همچنان‌كه اين كثيفان عاجزاند از ادراك روح از بهر لطافت وى روح عاجز است از ادراك حق از بهر لطافت وى . از اين معنى بود كه روح سر خلق آمد و حق تعالى سر سر . ثم قال : « و اجمع الجمهور على ان الروح معنى يحيى به الجسد » . و اندر اين فصل كس را اختلاف نيست كه حيات اجساد به ارواح است ، و لكن اختلاف اندر مائيت و كيفيت روح است . و بيشتر سخن اندر مائيت روح و كيفيت وى اهل طبايع را است و فلاسفه را . و آن سخنان آن است كه اهل اسلام را ناشنيدن آن نيكوتر است ؛ از بهر آنكه ايشان بيشتر ملحدان‌اند و آنچه گويند بنا بر اصل دين خويش گويند . و ما