اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
848
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و اين سخن را بيان كردن دشوار است ، و لكن جمله معنى اين سخن آن است كه چون سر به حق نگرد قوت نظر وى به وقت اشتغال وى به حق ورا چنان مشغول گرداند كه ورا غير حق شاهد نماند . و چون مغلوب گشت مغلوب را صفات نباشد ، مغلوب قايم به صفات غالب باشد نه به صفت خود . پس نبيند و لكن بنمايندش . [ نشنود ] و لكن بشنوانندش . چون نبيند و نشنود خطا بر وى روا باشد . و چون بنمايند و بشنوانندش خطا بر وى روا نباشد . اين است معنى آنكه همىگويد فهى لا هى . و وى وى نيست يعنى به صفت خويش قايم نيست به صفت غير قايم است . و آن غير حق است عز و جلّ . متصرف نيست متصرف فيه است . مدبر نيست مدبر فيه است . تا مدبر و متصرف باشد به صفات حدث قايم باشد . بر صفات احداث غلط و سهو روا باشد ؛ و چون متصرف فيه و متدبر فيه گردد به صفات حق قايم گردد . بر صفات حق تعالى سهو و غلط روا نباشد . يك تفسير فنا [ را ] و بقا را اين است . فانى از صفات خويش و باقى به صفات حق . و مسئله فنا و بقا به استقصا بيايد ان شاء الله تعالى . و عجبتر از اين همه معانى كه ياد كرديم اندر روح آن است كه سبب فراق و وصال روح است و [ سبب ] ثواب و عقاب روح است ؛ و همه عتاب و آشتى با روح است و محل حلول غضب و رضا روح است ؛ و مستوجب له و عليه روح است . جمادات از اين صفات خالىاند . نور همه انوار وصال است و ظلمت همه ظلمات فراق است ، و هر دو به روح قايم است . آنكه ورا صفت روح نبوده است و نباشد نه از الم فراق خبر دارد و نه از لذت وصال . و اين همه معانى سراند اندر روح ؛ وصال به وى و فراق هم به وى ؛ و موصول و مقطوع را [ از وى خبر نه . ظلمت روح ] از همه ظلمات مظلمتر ؛ كدام ظلمت آن حيرت كند كه قطيعت كند ؟ ! و نور روح موصول از همه انوار منورتر ؛ كدام نور و ضيا آن راحت كند كه وصال حق كند ؟ ! چنين منورى اندر كالبد مركب و كالبد را از نور خبر نه . و چنان مظلمى اندر كالبد مركب و مر كالبد را از ظلمت خبر نه . اين زنده به نور و آن زنده به ظلمت . نزديك خلق هر دو حى و نزديك