اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

839

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

مر عالم را كه عالم به علم عالم آيد و علم به عالم قايم گردد . چون علم صفت عالم باشد عالم جسم باشد و علم جسم نباشد . همچنين حيات نيز صفت حى است و حى جسم باشد و حيات جسم نباشد . و جمله جواب آنكه ياد كرديم كه گوييم روح هست و لكن ندانيم كه چيست . و آنكه گفت : « تلطف عن الحس » لطيف‌تر از آن است كه حس ورا بيابد . اگر چنان است كه مراد وى از اين سخن آن است كه حس ما كه آدميانيم وى را اندر يابد درست است ؛ از بهر آنكه چشم ما مر ورا روح نبيند ، مرئى ما نيست و محسوس ما نيست و مشموم ما نيست . فاما اگر مرادش آن است كه بجمله محسوس و مرئى نيست هيچ بيننده ورا نبيند ، اين خطا است . از بهر آنكه موجود است ؛ و اصل مذهب اهل حق آن است كه حقيقت مرئى و موجود است . هرچه موجود است شايد كه ورا بينند ، و از اين معنى گفتيم كه شايد كه خداى را عز و جلّ ببينند كه موجود است . و به همه حالها روح مخلوق است و محدث است و مخلوق و محدث لطيف‌تر از خالق و محدث نباشد . و نزديك اهل حق ، [ سنت و جماعت ] ، خداى عز و جلّ مرئى است . شايد كه بندگان ورا بينند به حاست بصر بىچون و بىچگونه . [ چون شايد كه صانع قديم بىچون و بىچگونه ] مرئى باشد ، محال باشد كه مصنوع محدث با چون و با چگونه مرئى باشد . و به خبرها آمده است دليل اين سخن كه پيغامبر گفت صلى الله عليه و سلم خداى عز و جلّ بفرمايد ملك‌الموت را تا جان بندگان بردارد ؛ و فرشتگان رحمت و عذاب را بفرمايد تا بيايند و بر جسم و ديدار بنده بايستند . فرشتگان رحمت به دست راست وى و فرشتگان عذاب به دست چپ وى ؛ چون جان از تن وى جدا كنند اگر نيكبخت باشد ، همچنان آسان از وى جدا گردد چون قطره‌اى آب از مشك بر زمين چكد ؛ و چون جان از تن وى جدا شود بوى خوش از جاى وى بدمد ؛ چنان كه خلق اولين و آخرين همه بدانند مگر پريان و آدميان . آنگه فرشتگان رحمت فراز آيند و جان از ملك‌الموت بستانند و به حريرها اندر نوردند و به آسمانها برند الى آخرة القصة .