اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

825

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

دانست كه عذر صفت آن كس باشد كه هيچ چيز ندارد . خواست تا وى را از وى و از صفات وى بربايد تا نه خود را بيند و نه از صفات خود گويد . گفت اگر من چيزى داشتمى مرا امر عذر خواستن نيامدى . چون از نظارهء خود فارغ گردد ، همه نظارهء حق گردد . دوستان را چنين ربايند و از غير خود به خود چنين مشغول گردانند اين بر طريق مثل ياد كرديم تا اين سخن را كه اندر كتاب گفت : « ان لا يشهد مع قدر الله تعالى قدرا » ، معنى از اينجا بردارند . و بدان كه چون مقام جبريل را عليه السلام به نزديك جبريل مقدار بود از مقام قدم پيشتر نهادن روى نبود ، تا گفت : و ما منا الا له مقام معلوم ، يعنى مقدار اگر اندر سر [ 224 ب ] مصطفى صلى الله عليه و سلم هيچ چيز را قدر بودى با آن چيز بماندى ؛ چنان كه جبريل عليه السلام با مقام بماند . همه چيزها به چيزى قدر گرفتند ، و همه با قدران به مصطفى قدر گرفتند . فصار قدر كل ذى قدر لانه لم يبق فى سره به غير الحق تعالى قدر ، و « ان لا يشهد مع قدر الله تعالى قدرا » اين باشد . « و قيل لذى النون بم عرفت ربك قال ما هممت بمعصية فذكرت جلال الله تعالى الا استحييت منه » . ذا النون را گفتند خداى را عز و جلّ به چه شناختى ، گفت هرگز آهنگ نكردم به معصيتى الا چون بزرگى خداوند تعالى ياد كردم شرم داشتم و آن گناه بگذاشتم . شيخ رحمه الله اين را تفسير كرد و گفت : معناه [ جعل ] معرفته بقرب الله تعالى منه دلالة المعرفة له . گفت شناختن وى نزديكى خداى تعالى به وى دليل كرد بر معرفت خويش . و جمله اين سخن آن است كه ذو النون رحمه الله ] از معرفت خويش خبر نداد از چيزى خبر داد كه آن دليل معرفت است ، و آن ديدن قرب حق تعالى است . معنى اين سخن آن است كه چون معرفت حق تعالى درست گردد به سر وى شاهد گردد [ حق را عز و جلّ ] . هر چيزى كه پيش آيد اشتغال وى به مشاهدت [ حق ] وى را از آن چيز باز دارد . و اين سخن كه جلال خداى تعالى بيند و قرب وى بداند اين را وجوه است : يكى جلالت قدرت است كه داند كه قادر است كه به ساعتى مرا بگيرد ؛ و