اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
817
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
به ذات خويش معدوم به معانى خويش اصوات شنود ، و معانى اصوات نه ؛ الوان بيند و معرفت الوان نه طعوم چشد ، و معرفت طعوم نه درد كشد ، و زبان شكايت نه ، و جز زارى و گريستن به دست وى هيچ چيز نه . لذت يابد و زبان شكر نه . جز روى تازه داشتن نه . به وى هيچ شغل نه . دست دارد و بطش نه . پاى دارد و مشى نه . دل دارد و علم نه . چون وى را بطش نبود دست مادر و پدر دست وى گشت . و چون وى را پاى نبود پاى مادر و پدر پاى وى گردد . و گردن ايشان مركب وى گردد . و چون وى را زبان نبود زبان ايشان زبان وى گشت . و چون وى را ديدار نه ديدار ايشان ديدار وى . و چون وى را گوش نه شنيدن ايشان شنيدن وى . و چون وى را اختيار نه اختيار ايشان اختيار وى . عقد پدر عقد وى . و حل پدر حل وى . به مقدار فراغت وى از صفات خود صفات پدر از صفات وى گرديد . [ و كرد پدر كرد وى گشت . و چون ] وى را بر اختيار پدر هيچ اختيار نه ، چنين كنند . با اختياران را خادم بىاختياران كنند ؛ و با مرادان را چاكر بىمرادان كنند ؛ و با صفتان را بندهء بىصفتان كنند ؛ و با تدبيران را كارساز بىتدبيران كنند باخودان را مشغول بىخودان كنند . بدان مقدار كه بنده به صفات خود قايم گردد وى را به وى باز گذارند . و هلاك هر دو جهان اندر آن است كه وى را به وى باز گذارند . و بدان مقدار كه بنده از صفات خويش فارغ شود و وى را از وى بستانند ، نجات هر دو جهان اندر آن است كه ورا از وى بستانند . و اندر شريعت مر اين را اصلى است . نبينى كه تا كودك است از خويشتن بىخويشتن است . نه خلق را بر وى ملامت است و نه حق را نزديك وى امر . و همچون ديوانه چون از خود بىخويشتن است كسى را بر وى ملامت نيست ، و همه را بر وى شفقت است . و حق را عز و جلّ اندر دنيا نزديك وى امر نيست و اندر قيامت شمار نيست . گفتهاند : استراح من لا عقل له . آنكه وى مغلوب گردد به خوفى يا به حزنى يا به ضرب يا به غم . زمانى تا مسلوب الصفات گردد اندر هر دو سراى ناجى گردد . [ 222 ب ] پس كسى كه مغلوب حق تعالى گردد