اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
818
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و مسلوب الصفات گردد اندر حال مشاهدت از خلق كونين كس را با وى هيچ كار نماند . آنك معنى استيفا اين باشد . و اين همه كه ياد كرديم تفسير فنا است كه اين طايفه گويند كه فلانى فانى است و فانى گشت و به محل فنا رسيد . اين معنى خواهند از فنا كه ياد كرديم كه از صفات خويش فانى گردند بدين وجه ما ياد كرديم . آنگه خود محل فنا و بقا اندر باب خويش به استقصا ياد كنيم ، ان شاء الله تعالى . ثم قال : « و قال غيره المعرفة هى حقر الاقدار الا قدر الله عز و جلّ و ان لا يشهد مع قدر الله قدرا » . گفت : معرفت خرد داشتن همه قدرها است مگر قدر خداى تعالى . و نيز آن است كه با قدر خداى عز و جلّ هيچ قدر نبينند . اندر اين فصل دو سخن است : يكى حال بقا و ديگر حال فنا . حال بقا آن است كه گفت : « حقر الاقدار الا قدر الله تعالى » . و حال فنا ، اين فصل ثانى است كه گفت : « و ان لا يشهد مع قدر الله قدرا » . فاما آنكه گفت كه معرفت خرد داشتن همه قدرها است مگر قدر خداى عز و جلّ ، اين حال آن كسى است كه وى را هنوز معرفت به كمال نرسيده باشد . به سر خويش حق همىبيند و غير حق همىنبيند ؛ و لكن همه قدرها اندر جنب قدر خداى عز و جلّ خرد همىبيند ؛ و همه عزها اندر جنب وى ذل همىبيند . حق خداى بر همه حقها مقدم دارد ، و هرچه از وى فايت گردد اندر جنب حق با وجود حق تعالى همى باك ندارد . و مثال اين به شاهد آن است كه اگر كسى چيزى عزيز دارد و از وجهى ديگر وى را زيانى رسد ، گويد مرا از آنچه بود باك نيست تا فلان چيزم بر پاى است . و از اين نيكوتر آن است كه اگر كسى كسى را دوست دارد [ همه ] مصائب وى اندر [ جنب ] ديدار دوست خرد گردد . و اگر مصيبتش رسد گويد تا فلان بر جاى است مرا هيچ مصيبت نيست . از غلبات ديدار دوست چنان گردد كه اندر سر وى جز دوست را هيچ مقدار نماند . اين صفت محبتى است كه آن دوست را به دل است . پس چون دوست چنان باشد كه وى را بدل نباشد ، ينوب عن كل شىء و لا ينوب عنه شىء ؛ اولاتر كه حال [ وى ] اين گردد . و اندر خبر آمده است از