اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

816

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

الحبيب اشتغالا بمناجات الحبيب . پس صفت محب اين است از ديدن غير دوست كور است و از شنيدن غير دوست كر است و از گفتن با غير دوست گنگ است . و ديگر صفات همچنين . چون همه صفات وى به دوست مشغول گردد [ 222 الف ] غير دوست را اندر وى راه نماند بدين معنى مستوفا گردد . و شايد كه تأويل ديگر آن باشد كه چون محبت ثمرهء معرفت است بر مقدار معرفت محبت باشد . چون محبت مؤكد گشت اين محب را بر خود ملك نماند . چون داند كه مرا بر من ملك نيست اندر چيزى كه وى را ملك نباشد تصرف نماند و تدبير نماند . و از اين معنى گفتند كه زنان مصر به يك ديدار كه يوسف را بديدند دستها ببريدند و زليخا به هفت سال دست نبريد ؛ از بهر آنكه ايشان محب نبودند ، مالك خويش بودند اندر ملك خويش تصرف كردند ؛ و زليخا محب بود مالك خود نبود ، و لكن ملك يوسف بود ، اندر ملك يوسف وى را تصرف نرسيد . اينك معنى استيفا اين باشد . و شايد كه ديگر معنى آن باشد كه چون محبت را بر معرفت بنا كرديم حكم محبت آن است كه محب را اختيار نباشد ، از بهر آنكه با دوست جز حديث دوست گفتن محال است . اگر با دوست حديث غير دوست گويد ، اندر وقت ذكر غير دوست از دوست محجوب گردد ، و چون محبت درست باشد يك ذره حجاب با آن محب آن كند كه همه دوزخ با فرعون و هامان نكند . از بيم اين بلا نه به سر غير دوست را بيند و نه بر زبان حديث غير دوست راند . بدين معنى مستوفا حقيقت گردد . و شايد كه معنى ديگر آن باشد كه مصطفى صلى الله عليه و سلم گفت : سلمت نفسى اليك و فوضت امرى اليك . چون امر وى را باشد و نفس اندر قبضهء وى باشد محب را نيز هيچ صفت نماند . و تفسير اين اندر خبرى ديگر است كه پيغامبر گفت صلى الله عليه و سلم : اكلانى كلاءة الوليد . مرا چنان نگهدار كه كودك خرد را مادر و پدر نگاه دارد . و معنى اين سخن آن است كه آن كودك خرد موجودى است