اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
803
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
آنكه وى را معرفت كرامت كرد « احدث له بعد ذلك علما » از پس از آن وى را علمى نو دهد ، « فادرك العلم بالمعرفة » تا علم را به معرفت اندر يابد . يعنى ادراك معرفت را است نه ادراك حق را . آنگاه گفت : « و قام العقل فيه بالعلم الذى احدث فيه » ، و عقل كه اندر وى قايم شود بدان علم شود كه اندر وى حادث گردد . معنى اين سخن آن است كه عقل دانستن علم را است و علم دانستن معرفت را است ، و معرفت شناختن حق را . پس هر چيزى كه به وى جز حق حاصل آيد ، شايد كه آن چيز به سببى جز حق قايم گردد . و هر چيزى كه آن به حق حاصل آيد جز به حق قايم نگردد . پس چون عقل را نگرستن به علم است به علم قايم گشت ، و چون علم را نگرستن به معرفت است ، به معرفت قايم گشت . چون معرفت را نگرستن جز به حق تعالى نيست به حق قايم گردد . و جملهء اين سخن آن است كه معرفت چيزى به سر ديدن است . همچنانكه معاينه ظاهر ديدن است ، يعنى ديدن آن مقدار كه نظر ظاهر راحت يابد به ديدن منظور اليه به همان مقدار لازم باشد بر نظر . اگر استمتاع وى به منظور اليه غلبه دارد به نظر كردن به غير وى نپردازد ؛ و اگر غلبه ندارد از وى اعراض كند و به غير وى پردازد . پس نظر باطن هم بر اين وجه است . هر آن وقتى كه معرفت ناقص بود قدر معروف نشناسد بر غير وى اقبال كند ؛ و اقبال به غير وى اعراض باشد از وى . و هرچند معرفت غالبتر همىگردد شغل وى به حق تعالى بيشتر همىگردد . به مقدار اشتغال به حق از غير وى فراغت همىافتد ، و بر ضد [ 218 ب ] اين مقدار فراغت از حق به غير حق اشتغال افتد . پس چون معرفت غلبت گيرد از كونين چه ماند از عرش تا ثرى و از ازل تا ابد تا بر مقابلهء حق تعالى بايستد ، تا از حق اعراض آرد و به وى اقبال كند . و ببايد دانستن كه چون ما درست كرديم كه معرفت جز به تعريف حق تعالى نيست ، پس عارف مغلوب معروف خويش است و مسلوب وى است و مقهور وى و مأخوذ وى است . و مغلوب الحق لا يغلب لان غلبة مغلوب الحق غلبة الحق و مسلوب الحق لا يسلب لان سلب مسلوب