اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

804

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

الحق سلب الحق و مقهور الحق لا يقهر و مأخوذ الحق لا يؤخذ . چون حق تعالى گرفت و قهر كرد و ربود و ببرد بدان حضرت كه راه يابد ، و كه را راه است تا وى را باز آرد ؟ ! خود باز آوردن به كار نيست ، كه را قدرت است تا بدان وى اندر نگرد تا وى را باز تواند ربودن ؟ ! هر آن كسى كه مأخوذ وى را نتواند بستدن عيب مأخوذ نبود عيب اخذ بود . و الحق تعالى غالب لا يغلب . و وى را از وى كه تواند ستدن كه اگر آن وى از وى بتوان ستدن آنكه نه آن وى است به وى تواند رساندن ، و هذا محال . چرا ستاينده را نخست بايد ديدن و ديده را نخست نمودن بايد ؛ تا ننمايد چگونه بيند ، و تا نبيند چگونه بود ؟ ! و اولياى حق تعالى بر حق از آن عزيزتراند كه ايشان را به كسى دهد يا به كس نمايد . اوليائى فى قبائى لا يشهد اوليائى غيرى . و حق تعالى بر ايشان غيورتر از آن است كه ايشان را به همه كون به چيزى نمايد . و هيچ نبى مرسل را و هيچ ملك مقرب را بر اسرار عارفان پادشايى نيست ؛ از بهر آنكه حق تعالى سر اوليا به كس [ ننمايد و ] ندهد ؛ و چون ننمايدشان چگونه بينند ، و چون ندهد چگونه شناسند ؟ ! ثم قال : « و قال غيره تبين الاشياء على الظاهر علم و تبينها على استكشاف بواطنها معرفة » . گفت : پيدا شدن چيزها بر ظاهر علم است ، و پيدا شدن ايشان به گشاده گشتن باطن وى معرفت است . اين قائل معرفت را برتر همىدارد از علم ؛ از آنكه علم را بر ظاهر همىافگند و معرفت را بر باطن ؛ و باطن دانستن برتر از ظاهر دانستن ، و مثال اين در توحيد آن است كه كسى كه داند كه خداى عز و جلّ عالم است و وى را علم است ؛ و قادر است و وى را قدرت است ؛ و حى است و وى را حيات است ، و بيش از اين نداند ؛ و ديگر صفات را هم بر اين معنى بداند ؛ نزديك اين قائل عالم باشد خداى تعالى ، و لكن تا حقيقت علم و حقيقت قدرت و حقيقت حيات و ديگر صفات را هم بر اين معنى بداند ؛ نزديك قائل عالم باشد خداى تعالى ، و لكن تا حقيقت علم و حقيقت قدرت و حقيقت حيات و ديگر صفات را نداند عارف نباشد . و اين چنان است كه جدا داند كردن ميان حيات قديم و ميان حيات محدث ؛ و قدرت قديم و قدرت محدث ؛ و دلايل آن بتواند قايم