اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

802

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و آنگاه گفت : « و العقل يثبت بالعلم » . عقل به علم ثابت شود . يعنى شايد كه عاقل بود ناعالم و عالم نبود ناعاقل . عقل آلت آمد استعمال علم را . [ 218 الف ] و اين بر مذهب اهل سنت و جماعت مستقيم است ؛ از بهر آنكه نزديك معتزله عقل اصل است و شرع تبع وى . و نزديك اهل سنت و جماعت شرع اصل است و عقل تبع وى . همواره آمر تابع بود و مأمور تبع وى . مأمور را گوش به امر بايد داشتن نه آمر را به مأمور . پس عقل آن كار را است تا گوش به شرع دارد و آنچه علم فرمايد كار بندد . اگر نه چنين بودى از پس وجود عقل شرع و رسول به كار نيامدى ، و به امر و نهى حاجت نيامدى . پس بر اين اصل كه بنهاديم عقل آلت آمد استعمال علم را ، و علم آلت آمد ادراك معرفت را . و معنى اين سخن آن است كه معرفت به تعريف حق تعالى حاصل آمد ، علم به وى قايم گردد . يعنى علم چندانى به جاى آرد كه حق معرفت بود . هرچند معرفت بر نقصان‌تر علم را مراعات حق وى كمتر ، و هرچند معرفت به كمال‌تر علم را مراعات حق وى بيشتر . و باز عقل به علم قايم گردد . يعنى عقل تصرف چندانى كند كه علم دستورى دهد ، تا آنجا كه راهش دهد برود و آنجا كه راه ندهد بايستد ، عيب بر قصور ادراك خويش نهد نه بر علم . پس عقل به علم نگران است و علم به معرفت نگران است و معرفت به معروف . مگر آن شاهد عارف معروف است و معروف حق است عز و جلّ . بدان مقدار كه عارف را اندر سر مشاهدهء حق افتد ، به همان مقدار علم را مراعات آداب شريعت افتد . و از پس آن بدان مقدار كه عقل وى را بند گردد ، و آنجا كه ببايد داشتن بدارد و از آنجا كه نگاه بايد داشتن نگاه دارد . و شيخ رحمه الله اندر كتاب اين سخن را تفسير كرده است ، گفت : « معناه ان الله تعالى اذا عرف عبدا نفسه » چون حق تعالى شناخته گرداند خود را به بنده‌اى « فعرف الله بتعريفه اليه » . تا بشناسد اين بنده خداى عز و جلّ را به آشنا گردانيدن خود به وى . يعنى علتى [ نيست ] معرفت را مگر تعرف حق ، تا وى را به وى شناسد . پس از