اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
801
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كه علم به معرفت ثابت گردد و عقل به علم ثابت گردد ، و لكن معرفت به ذات خويش ثابت گردد . و مرادش نه آن است كه ثبوت معرفت را سبب نيست ، و لكن مرادش آن است كه هرچند كه علم و عقل و معرفت هر سه خداى دهد ، و لكن عقل را و علم را اسباب است و علتهايى كه بىتقدم آن اسباب حاصل نيايند . و معرفت را جز تعريف حق عز و جلّ هيچ علت نيست . و وى معرفت را اصل همىنهد و علم و عقل را همى بر وى بنا كند . همى چنين گويد كه خداى تعالى بنده را به خود عارف گرداند ، چون معرفت حاصل آيد از پس آن عالم گردد . معنى اين سخن آن است كه علم آن بود كه چيز را اندر يا بى چنان كه او بود ؛ و معرفت آن بود كه اسباب وى را و اوصاف وى را بشناسى چون به كل معانى وى عارف گشتى از پيش آن نام عالمى گيرى . دانستى كه معرفت كل آمدى و علم جزو ؛ و معرفت ابتدا بودى و علم انتها ؛ و معرفت اساس بودى و علم بر وى بنا . آنگاه گفت : « و العقل يثبت بالعلم » . عقل به علم ثابت شود يعنى تا عالم نبود عقل را كار نتواند بستن . تا علم حاكم بود و عقل محكوم عليه ، علم به مثل آمر بود و عقل به مثل مأمور . و شايد كه سخن وى را معنى آن است كه گفت علم ثابت به معرفت گردد . يعنى تا عارف نبود عالم نشايد خواندن . و عالم بود كه وى را عارف نشايد خواندن ، يعنى حق علم نگاه دارد تا بدارد . از بهر آنكه هركسى كه وى را ادراك افتد به علت به چيزى كه آن چيز هست ، اين ادراك را علم خوانند ، هرچند مراعات حق علم وى را باشد ، يا نباشد ، صفت عالمى از وى نرود و نام عالمى از وى برنخيزد . و لكن تا حق آن علم را به جاى نيارد ظاهرا و باطنا وى را نام عارفى ندهند . تا هر آن كسى كه حق كسى به جاى نيارد ، گويند وى را نشناخته است . ناشناختن عبارت كنند از ناگزاردن حق و گزاردن حق [ نباشد ] الا پس از علم . پس هركه را نام عارفى بود لا محاله نام عالمى بود ؛ و لكن شايد كه نام عالمى باشد و نام عارفى نباشد . چنان گشت گويى كمال معرفت را است و اصل وى است و علم تبع وى و آلت كار بستن وى .