اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
800
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نباشد . عجز و جهل خويش از اينجا بيند تا نظارهء معرفت گردد . « المعرفة هى المعرفة بالجهل » اين باشد . قال « فقال سهل : العلم يثبت بالمعرفة و العقل يثبت بالعلم و اما المعرفة فانها تثبت بذاتها ، معناه ان الله تعالى اذا عرف عبدا نفسه فعرف الله بتعرفه اليه احدث له بعد ذلك علما فادرك العلم بالمعرفة و قام العقل فيه بالعلم الذى احدثه فيه » . بيش تا اندر اين حكايت سخن گوييم اين را مقدمهاى است كه ببايد دانستن ، و آن آنست كه ميان اهل معرفت و غير ايشان اختلاف است كه علم برتر است يا معرفت . گروهى علم و معرفت هر دو يكى دارند و گويند عارف عالم بود و عالم عارف . و اين سخن درست نيست ؛ [ 217 ب ] از آنكه خداى عز و جلّ عالم شايد گفتن و عارف نشايد گفتن ؛ و اگر هر دو يكى بودى خداى را عز و جلّ هر دو صفت شايستى كردن . و گروهى علم را برتر از معرفت دارند و گويند كافر عارف شايد اما عالم نشايد ، چنان كه خداى تعالى گفت : يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها ، با انكار معرفت ثابت كرد ؛ و اندر صفت جهودان گفت : يعرفونه كما يعرفون ابناءهم . گفت پيغامبر مرا همىشناسد چنان كه قرآن خويش را ، و با همين كافر بودند . پس معرفت ايشان را ثابت بود و ايمان نه . و نباشد مؤمن به خداى عز و جلّ مگر عالم ، و كافر نباشد به خداى تعالى مگر جاهل . درست شد كه علم برتر است از معرفت . و گروهى گفتند معرفت برتر از علم ؛ از بهر آنكه همه مؤمنان به خداى عز و جلّ عالماند ، و لكن عارف آن را گويند كه وى را زيادت علم باشد . نبينى كه چون حارثه زيادت علم معرفت داشت به خداى عز و جلّ وى را از كمال معرفت غايب شاهد گشت ، و باطن ظاهر گشت ، از وقت خويش خبر داد محمد مصطفى را صلى الله عليه و سلم . و مصطفى وى را بستود . به علم نستود كه به معرفت ستود . نگفت علمت فالزم ، كه گفت عرفت فالزم . و به روايتى ديگر ابصرت فالزم ، و به روايتى ديگر اصبت فالزم . و به هيچ روايت علمت نگفت ، اصابت و بصر برابر معرفت كرد نه برابر علم . اكنون باز گرديم به سخن ايشان . سهل بن عبد الله همى چنين گويد