اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

797

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

را عارف باشى . شايد كه معنى سخن سهل آن بود كه از پيش گفتيم كه بداند كه از آنجا كه منم جاهل‌ام و وى را نه از آنجا شناختم كه منم و لكن از آنجا شناختم كه وى مرا تعريف كرد . و شايد كه اين را از اين نيكوتر معنى باشد و آن آنست كه منت دادن معرفت بيند نه هنر آوردن معرفت بداند كه به آوردن معرفت عارف نگشتيم ؛ و لكن به منت دادن وى عارف گشتيم . اگر منت بر ننهادى و ندادى نشناختمى . حال خويشتن پيش از منت دادن بيند بداند كه اگر اين منت مرا نبودى مرا صفت هم جهل بودى ؛ و بدين منت عارف گشتم . چون بدان جهل عارف باشد به حق عارف شود . و از اين بود كه خداى تعالى گفت : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ ، و مؤمن را ايمان فرمود يعنى چون ايمان آوردى به هستى من ايمان آر به منت من كه تا به منت من ايمان نيارى ايمان تو درست نيايد . ايمان تو به هستى من [ درست نيايد ] ؛ چون ايمان خويش بينى صفت خود ديده باشى ؛ و خويشتن بين مؤمن نبود . و چون منت من بينى مرا ديده باشى ؛ و مرا بين مؤمن به حقيقت بود . همچنين گفت : ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ . شكر را بر ايمان مقدم كرد ، از بهر آنكه منت وى بر ايمان مقدم بود . گفت چون ايمان آوردى آوردن ايمان خويش مبين ، نخست منت دادن من بين تا شكر آن به جاى آرى ؛ تا چون نخست منت ما ديده باشى به نظارهء ما چنان مشغول گردى كه به خويشتن نپردازى . قال الشيخ رحمه الله ، من همى چنين گويم كه حقيقت ايمان حق ديدن است و حقيقت شرك غير حق ديدن است . هركه اندر كونين چيزى بيند كه آن چيز به خود قايم است ، اين ناظر مشرك است تا كل كون را به حق تعالى قايم بيند آنگاه موحد گردد . و بنده به ذات خويش حق نيست و به ذات خويش قايم نيست . پس صفات وى كه به وى قايم است از وى كمتر باشد . و ايمان مؤمن صفت وى است . چون وى را روا نيست خود را به خود قايم ديدن محال باشد صفات خويش را به خود قايم ديدن . چون داند كه من به حق قايم‌ام ، داند كه صفات من نيز اندر من