اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
798
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
هم به حق قايم است . خود را از صفات خود معرا بيند ، از خود و از صفات خود بپراگند . داند كه من من نيم و صفات من صفات من نيست . من كه قايمام به ايجاد و ابقاى حق قايمام . و صفات من كه اندر من ثابت است به اثبات و ابقاى حق عز و جلّ است تا به كل معانى ناظر حق شود موحد حقيقى گردد . و از اين غريبتر آن است كه معرفت صفتى است كه اندر باطن قايم شود هم چون حيات اندر بدن ؛ و معرفت از حيات برتر كه به حيات حق نيابند و به معرفت حق نيابند . حيات اندر بدن قايم همىنگردد جز به نهادن حق تعالى با قصور عمل و مقامش محال باشد كه معرفت اندر سر قايم شود بىنهادن حق عز و جلّ با بزرگى محل و مقامش . حيات ابدان سگ را و آن موش را روا باشد و فرعون و هامان و نمرود را روا باشد ، و اين معرفت جز انبيا و اوليا و خواص را نباشد . آن را كه وى را صفت اين نيست حق به وى منفرد آمد ، اولاتر كه اينكه صفت اين است حق تعالى به وى منفرد باشد . جهل خود بدين معنى بيند . اين باشد معنى قول وى كه گفت « المعرفة هى المعرفة بالجهل » . و جز اين نيز شايد ، و آن آنست كه هرچه حق عز و جلّ خود را بدان وصف كرد خلق بدان وصف وى را بشناختند و بر آن زيادت و نقصان نياوردند . اگر اصل معرفت از آنجا كه خلقت است روا بودى ، زيادت بر معرفت از خلق روا بودى . از بهر آنكه زيادت بر موجود آسانتر از اصل ايجاد . از اينجا جهل خويش بينند عارف [ 217 الف ] باشند . « هى المعرفة بالجهل » اين باشد . و از اين غريبتر آن است كه چون بندهاى حق عز و جلّ را بشناسد بدان وصفى كه حق تعالى خود را وصف كرد ، اصل اوصاف بداند ، مر موصوف را و صفات وى را نهايت نبيند ، اندر بىنهايتى عاجز گردد . و عجز صفات جاهلان است و قدرت صفات عالمان است . نبينى كه چون حق عز و جلّ عالم است و قادر است ؛ و چون بر وى جهل روا نيست ، عجز روا نيست . و چون بر خلق جهل روا است عجز روا است . چون ديد عجز خويش از ادراك چيزى كه بىنهايت است ، جهل