اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
796
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
پيش تو كه تو عالمتر از منى و از همه خلق . و علم من و علم همه خلق اندر جنب علم تو جهل است . ترا چگونه ستايم تا تو خود را نستايى . پس تو بگوى كه تو كهاى تا آنگاه من بگويم كه تو كهاى . و اينجا رمزى عجب است و آن آنست كه ستودن صفت ستاينده است ، اگر خلق از خود ستايند به صفت خويش قايم باشند ؛ و به صفت خلق حقيقت حق تعالى ثابت كردن محال است . پس از آنجا كه خلقاند جاهلاند و ايشان را قدرت اثبات حق نيست ؛ از بهر آنكه منفى بايد تا آنگاه مثبت وى را اثبات كند . به ابتدا اثبات كردن محال است . حق تعالى ثابت و موجود بود و خلق منفى و معدوم . حق اين منفى و معدوم را مثبت و موجود كرد ؛ محال باشد كه مثبت من بيايد و مرا اثبات كند . چون وى خود وصف كند خود را تا خلق وصف باز گويند اندر اثبات حقيقت حق به وصف خويش قايم نباشد به وصف حق تعالى قايم باشد . آنگاه مثبت حقيقت حق باشد نه خلق . و اينجا از اين باريكتر سخن است و آن آنست كه حق تعالى همواره بود و حقيقت صفت حق است ، چنان كه موصوف لم يزل بود صفت وى لم يزل بود . پس وى نيز خود را اثبات نكرد كه اثبات مثبت محال است . و لكن اندر خلق حقيقت معرفت وى ثابت نبود . از اين وصف كردن اثبات معرفت خواست اندر خلق نه اثبات خود ، كه حق خود همواره بود « وجود جهلك عند قيام علمه » ، اين باشد . و اينكه جنيد را گفتند كه : « زدنا قال هو العارف و هو المعروف » ، اين به معنى گفت به مجاز نه به حقيقت ، از بهر آنكه خداى تعالى را عارف گفتن روا نباشد و عالم گفتن روا باشد ؛ و اين را فروتر ياد كنيم . و ليكن معنى قول جنيد كه گفت « هو العارف و هو المعروف » آن بود كه اين عارف كه وى را بشناخت تا حق عز و جلّ نزديك وى معروف گشت به تعريف وى بود ، چنانستى كه گويى كه عارف وى بود و معروف نيز وى . « و هو كما قال سهل : المعرفة هى المعرفة بالجهل » . سهل بن عبد الله التسترى را پرسيدند كه معرفت چيست . گفت آنكه بشناسى كه من جاهلام . چون به جهل خويش [ 216 ب ] عارف گردى حق تعالى