اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
788
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
مخاطب باشد ، كه جلال مخاطب عالم را جاهل كند ، بينا نابينا كند ، شنوا ناشنوا كند ، گويا ناگويا كند ؛ و اين چنان است كه خداى عز و جلّ : يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا . آن اقرار ايشان به نادانستن هيبت جلال مخاطب است . و آن را اينجا سرى است از اين نيكوتر ، و آن آنست كه معنى لا علم لنا آن است كه آنچه ايشان را جواب داده بودند قوم اندر دنيا طاقت شنيدن آن نداشتند ، اندر عقبى طاقت گفتن كى دارند ؟ ! و از زشتى سخن نيارند پيش خداى جل جلاله باز گفتن ، گويند چون خود همىدانند كه چه گفتند ما را معذور دارند از راندن بر زبان ، آنچه ايشان گفتند . و اين را به شاهد مثال است كهترى كه بشنود كه مر مهتر ورا بد گويند ، مهتر را خبر دهد كه ترا بد گفت فلان ، و عبارت آن گفتار نكند . اگر گويند چه گفت ، گويد آنچه گفت من بر زبان نيارم راندن . بازآييم به حديث عقل ، شايد كه سكوت عقل از آن باشد كه معرفت خويش اندر جنب معرفت حق متلاشى و لاشىء بيند نيارد وصف كردن مر او را به طاقت خويش و نتواند مر او را وصف كردن اندر خور وى . جز سكوت و اقرار به عجز روى نباشد . و اندر زير اين رمزى است از اين نيكوتر ، و آن آنست كه متعارف است ميان خلق كه مر ملوك را اندر روى نستايند و ستودن عيب دارند . ستودن كسى را بايد كه به ستودن ستوده گردد ؛ ستوده را ستودن محال است و دشنام دادن است ؛ و پاك را پاك گفتن عيب كردن است . و لكن [ 214 ب ] ستايندگان ملوك از ستودن ملك عز ملك نخواهند و لكن عزيز كردن خود خواهند به محبت ملك و بزرگ گردانيدن خويش به ظاهر كردن كه من از وىام . باز گفت : « فكحله بنور الوحدانية » ، اين تمثيل است نه تحقيق . اينجا عين حقيقت نيست و كحل حقيقت نيست ؛ و لكن چون كحل قوت بصر زياد كند عبارت شود از تعليم و نمودن و بينا كردن ؛ يعنى علم بر عقل زيادت كردش و پديد كردش و بنمود كه من كهام ، تا بتوانست گفتن كه تو كهاى . و رؤيت بر علم افتد و بر بصر افتد ؛