اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

789

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و چون كسى را بر وى چيزى پوشيده باشد كسى مر ورا آن بيان كند گويد چشم باز كن تا بينى چشم سر نخواهد كه چشم سر خود باز باشد ، چشم علم خواهد و چشم عقل و چشم فهم . اينجا نيز « فكحله بنور الواحدانية » معنيش اين باشد . و نيز كحل زينت است مر بصر را معنى فكحله چنان باشد كه فزينه بنور الوحدانية اى بمعرفة الوحدانية حتى عرفه بتزيينه لا بنفسه . و اين چنان است كه خداى عز و جلّ گفت : وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ . باز گفت : « ففتح عينيه » . چشمها باز كرد . از اينجا باز كردن بصر نخواست ، يعنى جهل علم گشت و نكرت معرفت گشت . جهل عمى است و علم بصر . كنايت كرد مر ادراك علم را به فتح عينين . و اين چنان است كه خداى عز و جلّ گفت : مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ . و اين همه صفات دل خواست نه صفات وجه ؛ و جايى ديگر گفت : وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى ، و از اين عمى عماى قلب خواست نه عماى عين . و آن خبر كه آورده‌اند كه موسى گفت صلوات الله عليه مر ملك‌الموت را [ چشم بكند ، مراد چشم روى كندن نيست ، و لكن الزام حجت است و آن آنست كه موسى گفت عليه السلام مر ملك‌الموت را ] كه جان من از كدام روى بردارى ، از گوش چگونه بردارى كه كلام خداى عز و جلّ شنودم ، و از چشم چگونه بردارى كه اندر الواح نگرستم ، و از دهن چگونه بردارى كه با رب سخن گفتم ، و از دست چگونه بردارى كه الواح گرفتم ، و از پاى چگونه بردارى كه به مناجات رفتم ؟ ملك‌الموت جواب نيافت ، اندر ماند . ورا از جواب عبارت كرد از چشم كندن ، و اين متعارف است كه كسى چون به كارى اندر ماند ، گويند كر گشت و نابينا گشت . باز به خبر آمده است كه مولى جل جلاله ملك‌الموت را چشم باز داد يعنى جوابش بياموخت تا گفت يا موسى ترا به ديدار كسى همىبرم كه ديدار وى آرزو كرده‌اى . اگر آن شوق ديدار درست است اين امتناع چرا است ! موسى را قرار نماند . اينك معنى فتح عينين چنين باشد . و ببايد دانستن كه نفس عينين سبب ديدار نيست كه نابينا را