اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

774

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

باشد بدان چيز تا باز جاهلى را راه نمايد تا اين جاهل به راه نمودن وى عالم گردد . و دلايلى كه جمادات‌اند ايشان را علم صانع نيست ؛ از بهر آنكه علم بىتقدم حيات روا نباشد ، و مر جمادات را حيات نيست . پس چون مر ايشان را خود علم نباشد مرا راه چگونه نمايد ؟ ! بايد كه راه نماينده عالم‌تر باشد از اين كس كه ورا همى راه نمايد ؛ و عالم‌تر نيست مگر حق تعالى . درست شد كه راه نماينده به خود هم وى است . باز گفت : به ، يعنى راه هم به وى يافتيم . [ 210 ب ] معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه هر چيزى كه به چيزى بتوان يافتن اين چيز علت گردد مر آن موجود را . و حق تعالى معلول نيست ، وى قادر است و همه ضعيف . قادر را به ضعيف نتوان يافتن . وى غنى است و همه فقير . غنى را به فقير نتوان يافتن . وى عزيز است و همه ذليل . عزيز را به ذليل نتوان يافتن . وى قديم است و همه محدث . قديم را به محدث نتوان يافتن . وى باقى است و همه فانى . باقى را به فانى نتوان يافتن . وى مالك است و همه ملك . مالك را به ملك نتوان يافتن . ملك از مالك يابند نه مالك از ملك . درست شد كه ورا هم به وى توان يافتن . باز نيمهء بيت آخر گفت : من شاهد الحق فى تنزيل فرقان . گفت : اين سخن را گوايى حق همىگوييم كه اندر قرآن فروفرستاده است . قال الشيخ رحمه الله ، نزديك من اين اشارت است بدانكه خداى عز و جلّ گفت : سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ . ما ايشان را آيات همىنماييم ، نگفت آيات ما را به ايشان همىنمايد . باز گفت : أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ . نگفت كه ايشان بر ما گواه‌اند ، چه گفت ما بر ايشان گواهيم . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه گفت : أ و لم يكف بربك . خداى تو يا محمد گواه بسنده نيست بر همه چيزها ؟ ! و ديگر آيت اندر پيش ياد كرديم . باز گفت : « كان الدليل له منه به و له * حقا وجدناه بل علما بتبيان » گفت : دليل مر او را است و از وى است و به وى است . له ملكا